تبليغاتX
شهر غریب خودشكوفايي و خود سازي زماني به دست مي ايد كه احساس كنيد تا انجا كه در توان داشته ايد به خويشتن خود دست يافته ايد.

آواي هجرت






من  

بنشسته روبرو تصويری از من

مي‏كند نظاره با دستی كه نهاده زيرِ چانه

گه خندان، گه حيران

گه دارد فرياد از سرِ پند

خلوتِ شب‏هايِ من و من

اوجِ حقيقتِ گفتار است

نه او شرم‏سار از پند، نه من شرم‏گين از چند

من غافل از فردا، من بسته دل به اُميدِ فردا

گه او نالان از من، گه من خندم به او چند

هر دو از كِردار فرياد داريم و از تكرار

هر دو ندانيم واژه‏ی مطلق

من خوش‏مشرب و سخن سرا

من آغشته به ترديد و محكوم به خطا

من تصويرِ نيكوی سرشت

من در پيِ انجام‏هايِ نا‏معلوم

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 | 6:15 بعد از ظهر | + | موضوع: |

شميمِ عطرِ  

ای خاک

ای مظهرِ اصالتِ وجود

چگونه ني‏انديشم به تو؟

آن زمان كه رهاي‏ات كردم

با تماميِ زخم‏هايِ نشسته بر تن‏ات

هنوز "با‏با نان داد"

تمرينِ: مشق‏هايم بود

شب‏ها بر بامِ "خانه" به دنبال ستاره‏ام

آسمام را نظاره مي‏كردم

چرا‏ كه به ‏من آموخته بودند

ستاره‏ی اقبال‏ات در آسمان‏ها-ست

حال نا‏ اُميد از آسمان‏ها

نگاه‏ام را دوخته‏ام بر زمين

و بر پيكرِ زخميِ لحظه‏هاي‏ام

شميمِ عطرِ تو را مي‏جويم

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه یازدهم مرداد 1387 | 4:7 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

مغلوب  

روزی دگر رفت از كف

شكلِ تكرار مانده بر جای

الفاظ پراكنده هر سوي نامفهوم

فعل: آزرده از وزن

فاعل: برده‏ی افعا

ضمير: كرده اختيار سكوتی بي‏پايان

هيچ قاعده‏ای نمي‏گُنجد

در‏اين جمله‏ی بي‏پايان  

انديشه آزاد

ليک: مي‏خروشد بي‏صدا

حقيقت بي‏گانه در‏اين مدرسه با تركيب‏ها

مي‏بارد مثلِ باران

تملق بر سرِ عشق اينجا

واژه‏ای كو؟ تا بگويد رمزِ آبيِ مركب را

در اندرونِ هزار‏توی اين دل

نيست رنگي! به رنگِ اصالت يك رنگ

همه چيز گشته مغلوب خواهش‏ها

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه هفتم مرداد 1387 | 3:31 بعد از ظهر | + | موضوع: |

راويِ رنج  

اينگونه تو را سر به زانو مي‏بينم ؟

ای بُگذشته از فصلِ سكوت

بر‏خيز!‏‏ تا بنوشيم آخرين باده از مينايِ هوس

در آن تَهِ جاده‏های سوال

زيرِ سايه‏هايِ روشن از فصلِ خزان

اينگونه تو را سر به زانو مي‏بينم؟

ای تفسيرِ قرن فرياد و سكوت

بر‏خيز! تا رنجِ تنهاييِ شقايق را

آهنگِ صحرا سازيم‏ و آوايِ چمن

در اندرونِ  زُلالِ چشمان‏ات

نهفته بسی فرياد از واژه‏ی عشق

پس بخوان! اكنون، با تماميِ نيرويِ نهفته در احساس

سرودِ آزاديِ فرياد را

سكوتِ تو، ای راويِ رنج!

مي‏دهد آزارم

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و هشتم تیر 1387 | 2:1 بعد از ظهر | + | موضوع: |

يارِ هم آوايِ من  

روزگارانی گذشت

در ابهام و تصورها    

زبان گويايِ هر واژه بود    

لیک: در مسيرِ هر ترديد

خنده‏ای مستانه داشت

هر نسيمی كه مي‏وزيدصبح‏گاهان

بسی افسون بر رُخِ لاله

جلوه از گذرِ لحظه‏ها داشت

سحر مي‏دميد بر بستر تفكرِ سبز

تا نقشی دگر بر دايره‏ی هستی آرد بي‏صدا

بهاران خالقِ فصل‏هايِ دور

درختان هم‏آغوشِ جوي‏بار

آه‏‏ "چه حضوری بر رُخ آن نرگسِ  رعنا" نهفته بود...

آشيان بر بام‏ها حكايت از آزاديِ هر نفس داشت

عشق سقفِ هر كاشانه بود

نغمه بود، سرور بود، پاي‏كوبی آئينِ گُلِ سرخ

حكايت از فلسفه‏ی هستی داشت

اينک:‏پرستوها نقشِ آشيان از ياد برده‏اند

جوي‏بار خشكيده از حضورِ گام‏هايِ  نا‏آشنا

تفسيرِ آئين گُلِ سرخ، ناله‏ و فغان

آهای ! ای يارِ هم آوايِ من

بيا تا اين دم غنيمت شمريم

باغ و بوستان را محفلِ آن مرغان آزرده كنيم

خود بنوشيم باده‏ی رنج

لیک: فكر آن كه مي‏آيد بي‏خبر از منزل دور

بسی شوق از خنده‏ی آن دُردانه كنيم

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیستم تیر 1387 | 3:52 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

نقاب  

خواستم نگاه‏ام را"مسدود"كنم بر هر نگاه

از مرزِ باورها بگذرم؛‏ تا انتهايِ اضطراب

تا سكوت و فراموشيِ هر آنچه كه دارد فرياد

رفتم:‏تا آنجا كه مي‏شد"نقاب"را از چهره بر داشت

و فرياد نمود"من"همان‏ام كه نيستم هيچ

ناگهَ وزيد نسيمی همرا با ترديد

رشته‏ی تصور‏-ام را"احاطه"كرد در جسمی بي‏رنگ

و ماندم"پنهان"باز هم پشت نقاب

بهارانی گذشت اينچنين بي‏مفهوم از اِحساس

گشودم صد رازِ پنهان از "سير‏ِ" سرنوشت.

ولی رازِ بودن همچنان سر‏بسته بماند؟

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | 1:43 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

پنچره متروك  

نگاهی دل بسته به"تصويری"مرموز

نقشی مانده در آن سويِ"پنچره"متروك

مي‏گذرند لحظه‏ها از كنارِ رنگِ خوابِ"تصوير"سرخوش و رقص‏كنان

بيخبر از دلِ پُر آوايِ تصوير

حركتی نيست در ورای پندار-اش

سالياني‏-ست مانده در چهار ضلع ذهن خويش متروك

"كاش"مي‏آمد كودكی بازی هوش

با مداد هفت رنگ، مي‏كشيد نقش‏ يك"گل"رويِ قصرِ سردِ آرزو

كاش مي‏شد از حصارِ باورها گُذشت

رنگِ هر"تصوير"را با رنگِ احساسی از"عشق"نظاره كرد

تبسم را هديه‏ی هر"نگاه" كرد،بي‏ترديد از گرفتنِ پاسخ

از هر مرزی گُذشت بی آنكه صدايی بيگانه باشد با احساسی

كاش مي‏شد طلوع خورشيد را همراه با آوايِ"پرنده‏گان"طرح نمود،

بر بسترِ خواسته‏هايِ ناپايدار

و بيداری"انديشه"را جشن گرفت؛در نگاه"تصويرِ"مرموز

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه پنجم تیر 1387 | 11:38 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

طرحِ عشق  

كجايی ای تنها دلِ خوشيِ تنهائيها؟

دير‏ زمانيست بيگانه طرحِ هر رويا از تبسّم‏ات

رفتی از نهادِ انديشه بُرون، بی خبر از سكوتِ غم‏ها

تو را جاويد می پنداشتم در ضميرِ احساس‏ام

موجی از انجام‏هايِ نابهنجار آمد

بُرد رنگِ اِحساسِ شعرم را،به اندرونِ ناخواسته‏ها

و من مانده‏ام و ديوارهايِ بُلندِ آرزوها

گذشتم: از نامُمكنهايِ پُر هراس

به دنبالِ آنچه كه بود نزديكتر از نفس

و اينك: بسی طرح‏ها مانده‏اند نا تمام

طرحِ فرياد

طرحِ عشق

طرحِ لذتهايِ گذرا

طرحِ شكستنِ فاصله‏ها

طرحِ نم‏نمِ باران زيرِ سقفِ انديشه‏ی مست؛....

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 5:53 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

انديشه ی مسموم  

ديرگاهي-ست، واژه‏گان بُرده‏اند از ياد، رنگ و بوی نسيم را

ديرگاهي-ست انديشه، مسموم به فراموشي-ست

واژه‏گان بر سطح‏‏ِ كاغذ، طرحی از بی پروايی دارند

حرج و مرج، حس‏ِ الفاظ را نموده بی رنگ

چشمها: خيره مانده‏اند بر سطح‏ِ كاغذ بی جان

از چه بايد نوشت؟

 همه چيز محكوم به فناست

در اطراف جُز جُنب و جوشی بی نظم،

چيزی دگر نيست، پيدا

سكوت: تنها واژه كه می دارم، باور

تازه‏گيها می دهد آزارم

"نه" بخاطر‏ِ ناتوانی از فرياد نيست

هنوز آنقدر توانی هست، در مدارِ باورم

تا بشكند طرحِ اين سكوتِ بی رنگ را

آزار از دردِ مشتركي-ست، كه من و تو را نموده بی گانه از هم

ای تصويرِ هميشه مظلوم

كاش می دانستی !

رنگِ مردُمكِ چشمان‏ات، رنگِ ريا نيست

رنگِ تكرارِِ كلامی ناباور-ست و دگر هيچ

دردِ مُشتركِ من و تو

اشكی -ست كه می ريزد بر زمين بی صدا

سكوتِ تو، ای آشنايِ دور!

رنگِ ظلمي-ست كه می كشم بر دوش

سكوتِ من، رنگِ خنده‏ی پنهانِ تو-ست

چگونه بر بامِ خانه‏ات می  شماری ستاره‏گان را ؟

اينگونه بی پروا‏ !

آن طرفِ شب، چشمانی از شرم تحقير،

دوخته‏اند نگاه در سياهيِ ترس

 كدامين حسِ بی رنگ؟من و تو را اينگون، می دارد باز از فرياد ؟

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه هجدهم خرداد 1387 | 1:51 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

لحظه‏ای ترديد  

نامعلوم

نامفهوم

همرا با شك و ترديد

نهاده ِ گام در جاده‏ای ناخواسته

نيست پيدا،مسيری همرا با يغين

جاده گره خورده در جاده‏ها

هر يك نهفته؛ لذتي در دلِ خويش، از گذشتن

لحظه‏ای ترديد، و گامی نهادن در يكی از چند

رفتن: تا اِنتهايِ لذت،

ناگاه: رسيدن به ديگری؟

به شك، ترديد

داخل شدن در دلِ ناشناخته‏هايِ مرموز

آنگاه احساسی از كمبود زنده شدن در ورايِ انديشه

وحركتی نُو، با شوقی آميخته با ترس

پيوسته حركت و رفتن

و هنوز حسرت مانده به جايِ، در اولين گام

ترديد: پيوسته در جوش و خروش

افكار غرق به فرداهايِ نامعلوم

اُميد گرفته سُكان به دست مي‏رود به ناكجا...

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه یازدهم خرداد 1387 | 2:4 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |


AddThis Feed Button