تبليغاتX
شهر غریب

آواي هجرت






کاخ آرزوها  

صدايی در مدارِ انديشه‏ام دارد فرياد 

ندايِ او نهَ به كس مي‏ماند، نَه به روُيا

او چسمِ مُطلق است؟ يا ساخته‏ی آرزوها؟

هر‏چه هست...

با من در تكاپويِ بودن است.

گه‏گاهی مي‏نشاندم بر گردونه‏ی خشم،

گه‏گاهی بر مركبِ روُياها 

او دوست است؟ يا دشمنِ ديرينه؟

نمي‏دانم صفت‏اش را چه به‏خوانم؟

زبان‏اش به تلخيِ حقيقتِ وجود،

نگاه‏اش به مانندِ موسمِ صبح‏گاه‏هان

از آن روز كه درکنار بَهر،

كاخِ آرزوهايم را با من مي‏ساخت

تا اين هنگام كه پا نهادم در آن كاخ

سفيرِ خواسته‏هايم باقي-ست

28 ژوئن 2009 - 07 تیر 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه ششم تیر 1388 | 4:24 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

دوباره آغاز  

از صبح‏دمانِ عطر‏انگيز

واژه‏گان بر مي‏خيزند

تا غروب‏هايِ روياها

جدل در بسترِ حنجره‏ها را

مي‏كشانند بر دوش

زاويه‏هايِ اِدراک همه بسته و خموش

چقدر دل‏انگيز است!

نگاه بر ستونِ پُر معنايِ واژه‏گان

صداي‏ام را مي‏فشارم درگلو

نگاه‏ام را مي‏پوشانم بر الفاظ

گه‏گاهی مي‏پوشاند فضایِ انديشه‏ام را غُبار

غُباری از پَسِ حركتِ نابهنگام

دوباره تولد

دوباره آغاز

شنبه 13 ژوئن 2009 - 23 خرداد 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه بیست و سوم خرداد 1388 | 11:3 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

پنجره‏هايِ بسته  

آمدی آن روز

گرفته بود غُبار

پنجره‏هايِ بسته را

دست‏هايِ تو شد،معجزه

رويِ قُفلِ پنجره‏ها

نسيمی از عشق اِحاطه كرده بود

فضايِ خانه را

خُدا را هم حسادتی بود،آن روزها

از گَرمايِ عشقِ بي‏ريايِ تو

آدم‏ها قلبِ تو را حِس نكرده،

مِلامت‏ها كردند...

آوايِ نفس‏هايِ تو را.

 روزِ رفتن

روزِ ودايِ ناپيدا

چكاوك‏ها بَر بامِ خانه،

ترانه‏ی غم مي‏سُرودند

يادم هست!

آسمان اَبری بود،آن روز

دلم گِريه مي‏خواست

گِرفته بود،‏مثلِ روزهايِ پائيزی

رفتي!

ماندم تنها

مثلِ هَر زمان

باز هم پنجره‏ها را بستم!

تا دگر بار شايد؟

دست‏هايِ تو،شود معجزه‏ای

رويِ قُفلِ پنجره‏ها

 

 پنج شنبه 16 آوريل 2009 - 27 فروردین 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 | 7:35 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

صدايِ ريزشِ باران  

اي‏‏ زمان!

ای بي‏وفايِ مانده‏گار

بشكن اين سكوتِ بي‏پايان را

از ياد برده‏ام

سالياني‏ست،

نوازشِ آفتابِ بهاری را

بنگر!

خورشيد هم گرفته رنگِ غرور

صدايِ ريزشِ باران،

دگر ندارد آن رويايِ روزگارانِ بي‏پنجره را

نغمه‏ها همه دارند

جامه‏ی غم به تن

گه‏گاهی مي‏وزد نسيمی از اُميد

از آن‏سويِ ديارِ

حال چه كنم با پنچره‏ها؟

همه يك دست و بي‏صدا

مي‏نويسم هر روز

با مُركبِ بي‏رنگ

جمله‏ای بي‏مفهوم،

رويِ غُبارِ پنجره‏ها

 شنبه 21 مارس 2009 - 01 فروردین 1388

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه یکم فروردین 1388 | 5:8 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

بيا‏!!!  

امروز كه هستم

بشنو نوايِ دل‏ام  را

چرا كه مي‏سُرايد زيبا

هرآنچه را كه مي‏كند حِس

از ماندن در كنارِ تو

بشكن

سكوتِ كُهنه‏يِ دلم را

با واژه‏ای زيبا

در صبح‏گاهی دل‏انگيز

تا بشكُفت

مثلِ گلی در بهار...

در آغوشِ عشقِ بي‏ريايِ تو

خانه‏ام را گرفته غُباری دل‏گير،

دل‏گيرتر از صدايِ مرگ

بيا‏!!!

عطرِ تنِ خويش را

دگر بار

بي‏افشان بر تنِ

اين غُبارِِ دل‏گير

 شنبه 07 مارس 2009 - 17 اسفند 1387

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه هفدهم اسفند 1387 | 2:37 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

عصرِ بيدار  

كودكی دارد چهره‏ا‏ی

بسان كُهن‏سالان

مي‏برد بر دوش

باری

سنگين‏تر از زمان

زيرِ آفتابِ آرزوها،

می انديشد سويِ فرداهايِ دور

چيست؟

در مدارِِ زهنِ اين كودك

برِ انديشه...

گشته چهره‏اش عنصرِ ناب

عصرِ رسيدن،عصرِ بيدار

عصرِ پرواز به بُلنديهايِ هم‏تراز

رويِ زمان شرمگين از نگاه‏اش

مي‏برد بر دوش باری سنگين‏تر زمان

 28 فوريه 2009 - 10 اسفند 1387

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه دهم اسفند 1387 | 11:26 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

(ترانه‏)  

تويِ اين شهرِ غريب

غريب‏ترين نفس من‏ام

مي‏يونِ اين همه آدم

عاشقِ بي‏بال و پَرم

رفتی اون دور‏دورا

تنهام گُذاشتي،‏با يهِ دُنيا خاطره‏ها

شب‏ها نمي‏آيد به چشم

يه خواب مثلِ گُذشته‏ها

روز‏ها هميشه ابريه

كوچه‏ی غم‏ها شده بي‏انتها

تويِ اين شهرِ غريب

پَرنده‏ی اسير من‏ام

دُنيا شده قفس بَرام

هيچ رنگی نمي‏بينم

تويِ قصرِ آرزو‏هام

تويِ شهرِ غريب

شايد يه روز پرواز كُنم

بَرم اون دور‏دور

خاطره‏ها را به دستِ باد رِها كُنم

شنبه 27 دسامبر 2008 - 07 دی 1387

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و نهم آذر 1387 | 10:39 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

خنجری بر دست  

آه!

از اين همه سيلابِ هوس

آه!

از اين همه سر‏خورده‏گيهايِ جنون آميز

رفته از ياد،مفهوم بودن

خنجری بر دست

مي‏كوبم بر تصويری

كه شكلِ من است

آخر گناه‏اش،خنده‏ی سردِ پاييزي‏-ست

مي‏زند بر جان‏ام نيش

سكوتِ خنده‏ی او

حقيقت را مي‏دهد پرواز

بر بامِ انديشه‏ام

آخر ساليانيست

انديشه‏ام

از آواي‏اش فراي-ست

 

 24 نوامبر 2008 - 04 آذر 1387

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه چهارم آذر 1387 | 6:41 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

آن روزها  

آمدی ناخواسته

من خفته بودم

در بسترِ رُياهايِ سبز

نهادی پا

در مجلسِ خاطره‏هايِ هميشه پاييزي‏ام

رنگِ آبيِ چشمان‏ات

بُرد از ياد

رنگِ زدِ تنهايي‏ام را

آن روزها

رويِ هر شاخه‏ی گُل

اُفتاده بود

رنگی از نسيمِ باور

شكوفه‏هايِ اُميد

در آرامشِ صبح‏گاهان

هم‏آغوشِ نسيم

ترانه‏ی عشق را

زمزمه داشتند

بي‏خبر از سيلِ حادثه‏ها

آمدی خندان

اما با ديده‏گانِ بسته

نقشِ عشق هنوز داشت

رنگِ  مه‏آلودِ سحرگاهان

رنگِ خدا بسته بود نقش

رويِ هر واژه‏ی نگاه

ناگهَ رفتی بي‏خبر

گذشتی

از هر نقش كه بسته بود

رويِ تنِ زردِ خاطره‏ها

بعد از آن روزها

كوچه‏ی ما

دگر

صدايِ آشنايی نشنيد

رويِ كاجِ پيرِ كوچه‏

چكاوكی سكوتِ شب را نشكست

بعد از رفتن تو

من هم رفتم

با كوله‏بار خاطره‏ها

چهارشنبه 29 اکتبر 2008 - 08 چهارشنبه آبان 1387

 

 

 

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه هشتم آبان 1387 | 9:51 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

خاک خاطره‏ها  

چه صداقتی بچه‏گانه داشت؟

واژه‏يِ عشق، بر لب‏هايِ نمناک‏اش

خنده‏هايِ گرم‏اش،

ندايِ خواستنِ دل بود و  فرياد از وفا

زيرِ رنجِ لحظه‏ها، خميده بود قامت اُميد مرا

او آمد

و بُرد مرا

به شهرِِ گُل‏افشانِ واژه‏ها

همه حُرمت را از براي‏ام، واژه‏يِ يگانه ساخت

او چه‏ها كرد از برايِ منِ مغرور...

و من بر رُخسار‏-اش كشيدم...

خطی به يادگار،

از بد‏گماني‏هايِ ذهنِ فرسوده‏ام

حال كه نيست امكانِ ديدار -اش

اشک حسرت گشته باران،

بر مزارِ خاطره‏ها

 

 

شنبه 18 اکتبر 2008 - 27 مهر 1387

 

 

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 | 5:0 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |