تبليغاتX
شهر غریب

آواي هجرت






 

اشعاری از شاعر بزرگ هندی تاگور
بيگاهان به خاموشى زمزمه‏گر جنگل خيزران كه شبتابان روشنى خويش را به‏عبث در آن تباه‏مى‏كنند نگاهى خواهم افكند و از هر آفريده كه ببينم خواهم پرسيد «آيا كسى مى‏تواند به من بگويد كه دزد خواب كجا زندگى مى‏كند؟»
 
تاگور امروزه یک شاعر، نقاش و سراینده ای بزرگ است که قدرت تخیل و بیانش اعجاز آمیز است. وی یک شخصیت ملی و مبارزه جو است که به دلیل محبت و احترام به انسانیت در قلب همه مردم جهان جا دارد.
«رابیند رانات تاگور Rabidranath Tagor» شاعر، متفکر و نابغه ی هندی درششم ماه مه سال ۱۸۶۱ درشهر کلکته درخانواده مهاراجه ای که ثروتش از پارو بالا می رفت متولد گردید و درهفتم اوت ۱۹۴۱ در شهر کلکته در۸۰ سالگی درگذشت . درآغاز قرن نوزدهم مرد متفکری به نام «راجا را موهان روی » نهضت تازه ای در ادب و فلسفه بنیاد نهاد؛ نهضتی که عظمت آن را هیچ مرد متفکر اروپایی نمی تواند دریابد و همین نهضت بود که صد سال بعد توانست هندی آزاد ومستقل به وجود آورد. تاگور از پیروان شایسته این نهضت عظیم بود. او از محیط مدرسه و معلمین خصوصی تنها توانست قواعد علوم و زبان را فراگیرد و تفکرات تنهایی او وی را بر کرسی افتخار قرار داد، مادر وبرادر بزرگش نیز از استعداد فهم زبان و فلسفه ومنطق برخوردار بودند ومشوق او در دانش اندوزی بودند، و بحث های پرشور آنان پایه فهم عمیق وجهان بینی شگفت آوری شد که نام وی را جاودان ساخت . تاگور کار ادبی خود را درسال ۱۸۷۶ با سرودن اشعار «غنایی» آغاز کرد. وی در بیستم سپتامبر ۱۸۷۷میلادی برای تحصیل حقوق عازم لندن گردید اما حقوق هرگز نمی توانست روح نوجو و فیاض وی را قانع کند، از این رو پس از یک سال به زادگاه خویش بازگشت و در نهضت پر دامنه ای که در تمام زمینه های زیست ، اقتصاد ، سیاست و فرهنگ و فلسفه در این کشور و خصوصاً در ایالت بنگال به حد عصیان رسیده بود نقش حساسی به عهده گرفت و دومین اثر خود را که حاوی افکار مختلف او بود، در قالب ترانه هایی لطیف و پرشور منتشر کرد. دراین اشعار، زیبایی، عظمت و روح مبارزه جویی همه یک جا گرد آمده و نمایشگر عالی ترین عواطف بشری و تلاش مقدس انسان برای زیستن بود. آثار اولیه ی وی تقلیدی از شعرای بزرگ هندی بود که با مایه ای از فولکلور چاشنی خورده بود، لیکن درسال ۱۸۷۸ منظومه های «ترانه های آفتاب» و «سرودهای شبانه» که حاوی ایده های انسانی و بزرگی بودند انتشار یافت. انتشار آنها در سراسر هندوستان وی را به عنوان یک شاعر بزرگ معرفی کرد. او برای اندیشه های خود قالبی از رمانتیسمی داشت که از فرهنگ و دانش و سرودهای جاویدان و با عظمت هند باستانی آکنده بود. تاگور درسال ۱۸۸۴ طی یک ماجرای پرشور عاشقانه ازدواج کرد و در آرامش و تنهایی مطلق به تفکر و تحریر و سرودن ترانه های جاویدان و مطالعه برای ایجاد مکتب تربیتی نوین مبتنی بر سنن ارزنده ملت هند پرداخت. دراین زمان مدرسه نمونه ای به نام «سنگر صلح» با هزینه ی خود تأسیس کرد و اصول وعقاید تربیتی خود را درآنجا به کار بست که متضمن نتایج درخشانی برای وی بود ؛ این مدرسه بعدها به صورت یک کانون آموزش جهانی شناخته شد. او در این دوران با زندگی مردم عادی، با دردها و رنج ها، با گرسنگی و فقر و مرض آشنا شد. او ملت واقعی هند را شناخت و به ترسیم چهره آنان پرداخت: رخساره زرد و نحیف زنان، شکمهای آماس کرده ی کودکان، و دستهای پینه بسته ی مردان دهقانی که هیچ گاه شکم خود را سیر ندیده بودند. تاگور با مفهوم واقعی کار، آشنا شد و از آن پس قهرمانان او به جای روسپی های بزک کرده کاخهای اشرافی، که در قصرهای مجلل با استخرهایی از کاشی های چین و روم زندگی می کردند، به ترسیم سیمای واقعی ملت هند پرداخت. شعر او مرثیه مرگ کودکان گرسنه، و ترانه های او نمایشگر اندوه زنان رنجدیده دهقان بود. او بهترین آثار خود را در این دوران به وجود آورد ، داستانهای هیجان انگیزی به رشته تحریر کشید و نمایشنامه های کم نظیری نگاشت که از میان آنها «باغبان و سنگ های گرسنه»، «امید دهقان»، « مهتاب درخشنده » را می توان نام برد. اما وقایع دردناکی برای وی پیش آمد. درسال ۱۹۱۰ ابتدا زن محبوبش و پس از آن دخترش و سه ماه بعد پسر کوچکش یکی پس از دیگری در ظرف یک سال جان سپردند. این وقایع ضربه ی هولناکی به روح حساس تاگور وارد کرد تا جایی که کنترل اعصاب خود را تا حدی از دست داد.
درسال ۱۹۱۱، مجدداً برای معالجه به انگلستان رفت و در این سال ترجمه انگلیسی اشعار او به نام « آوازهایی از قربانی»، «چیستان جالی » و «مرگ امید» مورد استقبال کم نظیری قرارگرفت و جوامع انگلیسی زبان، یک شاعر بزرگ از مشرق زمین را مورد تجلیل شایسته ای قرار دادند. اشعار تاگور به اغلب زبان های اروپایی ترجمه شده و در سال ۱۹۱۳ به عنوان اولین هنرمند از آسیا جایزه نوبل گرفت.شخصیت تاگور کاملاً در آثار او متجلی است. او به عنوان یک هنرمند رسالت خود را می شناخت و همیشه آماده ی مبارزه با بیداد و ظلم و شقاوت بود و مبارزه پی گیر و بی امانی را علیه ناسیونالیسم آلمان و رژیم نازی آغاز نمود. تاگور پس از مرگ زن و فرزندانش به مسافرت پرداخت و از کلیه ی کشورهای اروپایی ، چین وآمریکا و اتحاد جماهیر شوروی ، ایران ، آمریکای جنوبی وکانادا دیدن کرد. تاگور در ۶۸ سالگی به آموختن نقاشی پرداخت و نمایشگاه آثار نقاشی او در مونیخ ، پاریس ، برلین ، نیویورک و مسکو مورد توجه قرارگرفت. وی در آهنگسازی نیز دست داشت و برای اغلب ترانه ها ی خود آهنگ های جالبی ساخته است .
متد فلسفی این نابغه ی بزرگ مبتنی بر درون بینی و اعتماد به تجلی بارقه ای از نورخداوند در وجود انسان است و اندیشه های فلسفی او در پیدایش مکاتب فلسفی جدید تاثیری عظیم بخشیده است .
تاگور بیش از شصت جلد از آثار منظوم خود منتشر نمود وداستانهای بزرگ ، مقالات ، نمایشنامه های او به اغلب زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است . ازآثار جاویدان او می توان «سلطان قصر سیاه »، «میوه جمع کن»، «اشعارخیبر»، «رشته های گسسته»، «نامه هایی به یک دوست»، «پیوند آدمی»،«مذهب بشر»، «شخصیت» ،«نکاتی از بنگال»، «هدیه عاشق» و «چیتر ا» را نام برد .
 
 
 
دزد خواب
كه خواب از چشمان كودك دزديد؟ بايد بدانم.
مادر كوزه را تنگ در بغل‏گرفت و رفت از روستاى همسايه آب‏بياورد.
نيمروز بود. كودكان را زمان بازى به‏سرآمده بود، و اردك‏ها در آبگير، خاموش بودند.
شبان در سايه انجيربُن هندى به خواب فرو شده‏بود.
دُرنا آرام و مؤقر در مرداب ِانبه‏استان ايستاده‏بود.
در اين ميان دزد خواب آمد و خواب از چشمان كودك ربود و جَست و رفت.
مادر چون بازگشت كودك را ديد كه سراسر اتاق را گشته‏است.
كه خواب از چشمان كودك ما دزديد؟ بايد بدانم. بايدش يافته دربند كنم.
بايد به آن غار تاريك كه جوباره‏ئى خُرد از ميان سنگ‏هاى سائيده و عبوسش به نرمى روان‏است نگاهى‏بيافكنم.
بايد در سايه خواب آلوده بَكوله‏زار جست‏وجوكنم، آنجا كه كبوتران در لانه‏هاشان قوقو مى‏كنند و آواز خلخال‏هاى پريان در آرامش شب‏هاى ستاره‏ئى به‏گوش‏مى‏رسد.
بيگاهان به خاموشى زمزمه‏گر جنگل خيزران كه شبتابان روشنى خويش را به‏عبث در آن تباه‏مى‏كنند نگاهى خواهم افكند و از هر آفريده كه ببينم خواهم پرسيد «آيا كسى مى‏تواند به من بگويد كه دزد خواب كجا زندگى مى‏كند؟»
كه خواب از چشمان كودك دزديد؟ بايد بدانم.
اگر به چنگم‏بيفتد درس خوبى به او خواهم‏داد.
به آشيانش شبيخون خواهم‏زد كه ببينم خواب‏هاى دزدى را كجا انبارمى‏كند.
همه را غارت كرده به خانه مى‏آورم.
دو بالَش را سخت مى‏بندم و كنار رودخانه رهاش‏مى‏كنم كه با يكى نى در ميان جگن‏ها و نيلوفرهاى آبى، به‏بازى، ماهى‏گيرى‏كند.
شامگاهان كه بازار برچيده شود و كودكان روستا در دامان مادران‏شان بنشينند، آن‏گاه مرغان شب ريشخندكنان در گوش او فريادمى‏كنند:
                «حالا خواب كه را مى‏دزدى؟»
 
 
گردآوری : گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع :poets.ir
shafighi.com


كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 | 5:53 بعد از ظهر | + | موضوع: عمومی |

روزهايِ با تو بودن  

روزهايِ با تو بودن را به ياد مي‏آورم
و روزهايِ بی تو بودن را...
تو نگينی از صداقت بودی.
صداقت تو،
دشمن آرامش‏ام شد
كاش هرگز صادق نبودی

 پنج شنبه 01 دسامبر 2011 - 10 آذر 1390

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه دهم آذر 1390 | 10:0 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

عشق به دنبالِ آشيانه مي‏گشت  

سرزمينِ مردمانِ يخی چه زيبا بود

محبت به رنگِ آبيِ دريا بود

چشمه‏هايِ گرم‏اش جلوه ز رُخِ خدا داشت

لطافت بر صورتِ خاک‏اش،بی همتا بود

نسيم رقص‏كنان،سرودِ هستی مي‏خواند

گَه شوخ ‏مزاج با زُلفِ سفيد چهره‏ها بود

خوش مشربي،زينتِ چهره‏يِ مردمان‏اش

زُلفِ نگار، بر آسمانِ نيلگون‏اش پيدا بود

عشق به دنبالِ آشيانه مي‏گشت

چه بسی دل‏ها كه به دو چشمِ  بيمارش مبتلا بود

 

ايسلند ۲۰۰۵

- 06 فوريه 2011 - 17 بهمن 1389

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه شانزدهم بهمن 1389 | 4:46 بعد از ظهر | + | موضوع: |

تهوح با من خواهد سوخت  

هر لحظه در نوسان تهوح

رهگذری خسته از تكرارِ زمان

كودكی ميانِ مخوف‏هايِ مه‏آلود،

شد تولد،

از دامنِ عشقی،يك قدم مانده به چنون.

او به چه خواهد ‏انديشد؟

شايد هرگز نامه‏ای ننويسد!

شب‏هايِ مهتاب زيرِ خوابِ نور.

مي‏ترسم رهگذر زمان را بفروشد به او روزی!

رنگِ‏هايم را به هديه نخواهم داد

به سفيديِ روياهايش.

تهوح با من خواهد سوخت!

مثلِ شادابيِ يك طرحِ ،رويِ فصل‏ها

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 | 6:4 بعد از ظهر | + | موضوع: |

يک نقطه  

سوزشی مُداوم در اين فصل

دارد پيوندی ديرينه،

در وجودی خسته از گذر‏گاه‏هايِ غريب

تنها گرمايِ خيال،

مي‏آورد شعله‏ای گرم

آن‏هم تنها لحظه‏ای

صبح‏دمان،وقتی توده‏هايِ مه،

خيابانِ تكرار را مي‏پوشانند،

او بر‏مي‏خيزد از بسترِ خيسِ تهوح

شبی آرام‏گذشت،گرچه تهوح نقشِ هر رويا بود.

چيزی نيست بيشتر از يک نقطه،

آخرِ اين جمله‏يِ بي‏پايان

 

دوشنبه 13 دسامبر 2010 - 22 آذر 1389

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه بیست و نهم آبان 1389 | 11:42 قبل از ظهر | + | موضوع: |

تيک تاکِ زمان رو به زوال  

دل‏تنگيِ غروب،پاشيده رويِ غم‏ها غبار

غُباری از يادهايِ دور

خيابانی به وسعتِ وجود،

گام‏هايی از تكرار،

هر طرف پراكنده تكه‏هايِ سئوال؟

تيک تاکِ زمان رو به زوال

لحظه‏ها:مي‏گذرند هم‏چون بادهايِ پاييزی

رويِ سطحِ انديشه بنشسته معّمايی از دوران‏هايِ دور

مي‏دانم!

نمي‏دانم؟

ترس

گرفته در آغوش واژه‏گانی مرموز

تو‏خواهی رفت!

و من در ميانِ امواجِ غم‏ها خواهم ماند!

اينجا نقطه‏يِ عطفِ آزمون بود.

 ستون‏هايِ باورم نسبت به تو،

اكنون در نوسانِ فروريختن است!

 

22 اوت 2010 - 31 مرداد 1389

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 | 2:49 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

مشت بر ديوار كوفتن هر از گاهی  

گه‏گاهی واژه‏گان مي‏خروشند،بي‏فرمان

و مي‏آرايند آشفته، فضايِ اطراف را

حجمِ صدا،مي‏فشارد فضايِ سينه را

و مي‏ريزند بُرون از زيرِ پيكرِ ترس،

داستان‏هايِ خُفته،

از متروكه‏يِ دل

ترس از كج فهمي‏هايِ بي‏جواب

زوزه‏ای مخوف،

وسعتِ انديشه را مي‏تراشد

مشت بر ديوار كوفتن هر از گاهی،

تنها گذر از اين دايره‏ی بسته

لحظه‏هايِ بي‏بازگشت مي‏گذرند

بي‏آنكه حسّی از بودن را زنده كنند، 

ميانِ فعل‏هايِ نامعلول

خود بودن و حركت به سويِ  اِنتهايِ بايد،

سخت‏ترين انجام،

دِرونِ انجام‏هايِ بي‏شمار

 

22 اوت 2010 - 31 مرداد 1389

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه سی ام مرداد 1389 | 6:29 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

انديشه‏ام،بي‏سرزمين‏تر از آفتاب  

به كدامين سوي؟

به كدامين سرزمين تعلق است مرا؟

هر وجب از خاکِ اين دايره،

هرجا كه نهادم پای،

خاطره‏ای هست،مسدود مرا

شباهت‏ام به نقطه‏هايِ بي‏پايان است

و انديشه‏ام،بي‏سرزمين‏تر از آفتاب

آبيِ آسمان را هر جايِ روياهاي‏ام ديدم

خاک را در هر جاده‏ای بوييدم

عطرِ خاک داشت

از تشنگي‏ام به آب هرگز تعجب‏ام نشد

مثلِ هر موجودی نوشيدم

انتهايِ مسيرِ حركت‏ام،مثل هر شی پيداست

به كدامين فصل تعلق است مرا؟

هرگز باورم نكرد؟

وقتی گفتم‏اش،نمي‏دانم راهِ قبيله‏ام را

چرا كه دنيايِ من بي‏زاويه است

شنبه 21 اوت 2010 - 30 مرداد 1389

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه سی ام مرداد 1389 | 9:56 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

بسی قطره‏هايِ اشک  

يک قطره نه

بسی قطره‏هايِ اشک

مي‏چكند

رويِ گلداني‏هايِ به‏ جا مانده

از روزهايِ هم‏جواريِ قلب‏هايِ مان

از زُلالِ چشمانی كه به انتظارند!

در نيمه شب‏ها،

زيرِ فروغِ آسمان.

آميخته نسيم رويِ گُل‏هايِ گُلداني‏ها

عطری گُمنام كه بوي‏اش،پيكانِ قلبم را صيقل مي‏دهد

برايِ گرفتنِ نشانه‏يی ديگر

در ميان اين سكوت، تصويرِ آينده را،

رويِ انعكاس‏هايِ گذشته مي‏نگارم

با جوهرِ اشک‏هايم!

و تنزلِ دل باختگي‏هاي‏ات را

نسبت به احساس‏هايِ بي‏ريا،

كه به تو هديه كرده‏ام

 جمعه 20 اوت 2010 - 29 مرداد 1389

 

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و نهم مرداد 1389 | 4:10 بعد از ظهر | + | موضوع: |

لحظه‏هايِ تولد،ميانِ واژه‏گانِ عشوه‏گر  

به يغما برد

اُلفتی كه با جوي‏بارم بود

آن روزها

رويِ خاك‏هايِ سُرخ

دنيايِ من،

وسعت اش ناپيدا بود.

درختانِ صنوبر،عبور نسيم رويِ پيكرِ رودخانه‏ها

خانه‏هايِ كاه‏گلي،صدايِ ريزشِ باران

آوازِ پرنده‏گان ميانِ رنگ‏هايِ طبيعت

به يغما برد

لحظه‏هايِ تولد،ميانِ واژه‏گانِ عشوه‏گر

رقصِ نور ميانِ حركتِ رنگين‏كمان

آهنگِ دل‏پذير نسيم

گذر از جاده‏يِ بيدهايِ ليلی

صورتِ نيلگونِ آسمان

طرحِ عشق،رويِ گونه‏هايِ دخترانِ كوزه بدوش

صدايِ دل‏نوازِ چوپانِ ني‏نواز

به يغما برد

آنكه پنداشته بوديم،

تنها يارِ هم پيمانه‏يِ ماست

شكست پيمانه را، نشست در بزمِ حريفان

 

- جمعه 13 اوت 2010 - 22 مرداد 1389

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه شانزدهم مرداد 1389 | 3:16 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |