| لطفا چند لحظه منتظر بمانيد. |
آواي هجرت
|
|
من بنشسته روبرو تصويری از من
ميكند نظاره با دستی كه نهاده زيرِ چانه گه خندان، گه حيران گه دارد فرياد از سرِ پند خلوتِ شبهايِ من و من اوجِ حقيقتِ گفتار است نه او شرمسار از پند، نه من شرمگين از چند من غافل از فردا، من بسته دل به اُميدِ فردا گه او نالان از من، گه من خندم به او چند هر دو از كِردار فرياد داريم و از تكرار هر دو ندانيم واژهی مطلق من خوشمشرب و سخن سرا من آغشته به ترديد و محكوم به خطا من تصويرِ نيكوی سرشت من در پيِ انجامهايِ نامعلوم
كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 | 6:15 بعد از ظهر | + | موضوع: |
شميمِ عطرِ ای خاک
ای مظهرِ اصالتِ وجود چگونه نيانديشم به تو؟ آن زمان كه رهايات كردم با تماميِ زخمهايِ نشسته بر تنات هنوز "بابا نان داد" تمرينِ: مشقهايم بود شبها بر بامِ "خانه" به دنبال ستارهام آسمام را نظاره ميكردم چرا كه به من آموخته بودند ستارهی اقبالات در آسمانها-ست حال نا اُميد از آسمانها نگاهام را دوختهام بر زمين و بر پيكرِ زخميِ لحظههايام شميمِ عطرِ تو را ميجويم
كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه یازدهم مرداد 1387 | 4:7 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
مغلوب روزی دگر رفت از كف
شكلِ تكرار مانده بر جای الفاظ پراكنده هر سوي نامفهوم فعل: آزرده از وزن فاعل: بردهی افعا ضمير: كرده اختيار سكوتی بيپايان هيچ قاعدهای نميگُنجد دراين جملهی بيپايان انديشه آزاد ليک: ميخروشد بيصدا حقيقت بيگانه دراين مدرسه با تركيبها ميبارد مثلِ باران تملق بر سرِ عشق اينجا واژهای كو؟ تا بگويد رمزِ آبيِ مركب را در اندرونِ هزارتوی اين دل نيست رنگي! به رنگِ اصالت يك رنگ همه چيز گشته مغلوب خواهشها
كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه هفتم مرداد 1387 | 3:31 بعد از ظهر | + | موضوع: |
راويِ رنج اينگونه تو را سر به زانو ميبينم ؟
ای بُگذشته از فصلِ سكوت برخيز! تا بنوشيم آخرين باده از مينايِ هوس در آن تَهِ جادههای سوال زيرِ سايههايِ روشن از فصلِ خزان اينگونه تو را سر به زانو ميبينم؟ ای تفسيرِ قرن فرياد و سكوت برخيز! تا رنجِ تنهاييِ شقايق را آهنگِ صحرا سازيم و آوايِ چمن در اندرونِ زُلالِ چشمانات نهفته بسی فرياد از واژهی عشق پس بخوان! اكنون، با تماميِ نيرويِ نهفته در احساس سرودِ آزاديِ فرياد را سكوتِ تو، ای راويِ رنج! ميدهد آزارم
كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و هشتم تیر 1387 | 2:1 بعد از ظهر | + | موضوع: |
يارِ هم آوايِ من روزگارانی گذشت
در ابهام و تصورها زبان گويايِ هر واژه بود لیک: در مسيرِ هر ترديد خندهای مستانه داشت هر نسيمی كه ميوزيدصبحگاهان بسی افسون بر رُخِ لاله جلوه از گذرِ لحظهها داشت سحر ميدميد بر بستر تفكرِ سبز تا نقشی دگر بر دايرهی هستی آرد بيصدا بهاران خالقِ فصلهايِ دور درختان همآغوشِ جويبار آه "چه حضوری بر رُخ آن نرگسِ رعنا" نهفته بود... آشيان بر بامها حكايت از آزاديِ هر نفس داشت عشق سقفِ هر كاشانه بود نغمه بود، سرور بود، پايكوبی آئينِ گُلِ سرخ حكايت از فلسفهی هستی داشت اينک:پرستوها نقشِ آشيان از ياد بردهاند جويبار خشكيده از حضورِ گامهايِ ناآشنا تفسيرِ آئين گُلِ سرخ، ناله و فغان آهای ! ای يارِ هم آوايِ من بيا تا اين دم غنيمت شمريم باغ و بوستان را محفلِ آن مرغان آزرده كنيم خود بنوشيم بادهی رنج لیک: فكر آن كه ميآيد بيخبر از منزل دور بسی شوق از خندهی آن دُردانه كنيم
كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیستم تیر 1387 | 3:52 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
نقاب خواستم نگاهام را"مسدود"كنم بر هر نگاه
از مرزِ باورها بگذرم؛ تا انتهايِ اضطراب تا سكوت و فراموشيِ هر آنچه كه دارد فرياد رفتم:تا آنجا كه ميشد"نقاب"را از چهره بر داشت و فرياد نمود"من"همانام كه نيستم هيچ ناگهَ وزيد نسيمی همرا با ترديد رشتهی تصور-ام را"احاطه"كرد در جسمی بيرنگ و ماندم"پنهان"باز هم پشت نقاب بهارانی گذشت اينچنين بيمفهوم از اِحساس گشودم صد رازِ پنهان از "سيرِ" سرنوشت. ولی رازِ بودن همچنان سربسته بماند؟ كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | 1:43 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
پنچره متروك نگاهی دل بسته به"تصويری"مرموز
نقشی مانده در آن سويِ"پنچره"متروك ميگذرند لحظهها از كنارِ رنگِ خوابِ"تصوير"سرخوش و رقصكنان بيخبر از دلِ پُر آوايِ تصوير حركتی نيست در ورای پندار-اش سالياني-ست مانده در چهار ضلع ذهن خويش متروك "كاش"ميآمد كودكی بازی هوش با مداد هفت رنگ، ميكشيد نقش يك"گل"رويِ قصرِ سردِ آرزو كاش ميشد از حصارِ باورها گُذشت رنگِ هر"تصوير"را با رنگِ احساسی از"عشق"نظاره كرد تبسم را هديهی هر"نگاه" كرد،بيترديد از گرفتنِ پاسخ از هر مرزی گُذشت بی آنكه صدايی بيگانه باشد با احساسی كاش ميشد طلوع خورشيد را همراه با آوايِ"پرندهگان"طرح نمود، بر بسترِ خواستههايِ ناپايدار و بيداری"انديشه"را جشن گرفت؛در نگاه"تصويرِ"مرموز
كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه پنجم تیر 1387 | 11:38 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
طرحِ عشق كجايی ای تنها دلِ خوشيِ تنهائيها؟
دير زمانيست بيگانه طرحِ هر رويا از تبسّمات رفتی از نهادِ انديشه بُرون، بی خبر از سكوتِ غمها تو را جاويد می پنداشتم در ضميرِ احساسام موجی از انجامهايِ نابهنجار آمد بُرد رنگِ اِحساسِ شعرم را،به اندرونِ ناخواستهها و من ماندهام و ديوارهايِ بُلندِ آرزوها گذشتم: از نامُمكنهايِ پُر هراس به دنبالِ آنچه كه بود نزديكتر از نفس و اينك: بسی طرحها ماندهاند نا تمام طرحِ فرياد طرحِ عشق طرحِ لذتهايِ گذرا طرحِ شكستنِ فاصلهها طرحِ نمنمِ باران زيرِ سقفِ انديشهی مست؛....
كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 5:53 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
انديشه ی مسموم ديرگاهي-ست، واژهگان بُردهاند از ياد، رنگ و بوی نسيم را
ديرگاهي-ست انديشه، مسموم به فراموشي-ست واژهگان بر سطحِ كاغذ، طرحی از بی پروايی دارند حرج و مرج، حسِ الفاظ را نموده بی رنگ چشمها: خيره ماندهاند بر سطحِ كاغذ بی جان از چه بايد نوشت؟ همه چيز محكوم به فناست در اطراف جُز جُنب و جوشی بی نظم، چيزی دگر نيست، پيدا سكوت: تنها واژه كه می دارم، باور تازهگيها می دهد آزارم "نه" بخاطرِ ناتوانی از فرياد نيست هنوز آنقدر توانی هست، در مدارِ باورم تا بشكند طرحِ اين سكوتِ بی رنگ را آزار از دردِ مشتركي-ست، كه من و تو را نموده بی گانه از هم ای تصويرِ هميشه مظلوم كاش می دانستی ! رنگِ مردُمكِ چشمانات، رنگِ ريا نيست رنگِ تكرارِِ كلامی ناباور-ست و دگر هيچ دردِ مُشتركِ من و تو اشكی -ست كه می ريزد بر زمين بی صدا سكوتِ تو، ای آشنايِ دور! رنگِ ظلمي-ست كه می كشم بر دوش سكوتِ من، رنگِ خندهی پنهانِ تو-ست چگونه بر بامِ خانهات می شماری ستارهگان را ؟ اينگونه بی پروا ! آن طرفِ شب، چشمانی از شرم تحقير، دوختهاند نگاه در سياهيِ ترس كدامين حسِ بی رنگ؟من و تو را اينگون، می دارد باز از فرياد ؟
كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه هجدهم خرداد 1387 | 1:51 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
لحظهای ترديد نامعلوم
نامفهوم همرا با شك و ترديد نهاده ِ گام در جادهای ناخواسته نيست پيدا،مسيری همرا با يغين جاده گره خورده در جادهها هر يك نهفته؛ لذتي در دلِ خويش، از گذشتن لحظهای ترديد، و گامی نهادن در يكی از چند رفتن: تا اِنتهايِ لذت، ناگاه: رسيدن به ديگری؟ به شك، ترديد داخل شدن در دلِ ناشناختههايِ مرموز آنگاه احساسی از كمبود زنده شدن در ورايِ انديشه وحركتی نُو، با شوقی آميخته با ترس پيوسته حركت و رفتن و هنوز حسرت مانده به جايِ، در اولين گام ترديد: پيوسته در جوش و خروش افكار غرق به فرداهايِ نامعلوم اُميد گرفته سُكان به دست ميرود به ناكجا...
كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه یازدهم خرداد 1387 | 2:4 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
|
|