آواي هجرت
|
|
آن روزها آمدی ناخواسته
من خفته بودم در بسترِ رُياهايِ سبز نهادی پا در مجلسِ خاطرههايِ هميشه پاييزيام رنگِ آبيِ چشمانات بُرد از ياد رنگِ زدِ تنهاييام را آن روزها رويِ هر شاخهی گُل اُفتاده بود رنگی از نسيمِ باور شكوفههايِ اُميد در آرامشِ صبحگاهان همآغوشِ نسيم ترانهی عشق را زمزمه داشتند بيخبر از سيلِ حادثهها آمدی خندان اما با ديدهگانِ بسته نقشِ عشق هنوز داشت رنگِ مهآلودِ سحرگاهان رنگِ خدا بسته بود نقش رويِ هر واژهی نگاه ناگهَ رفتی بيخبر گذشتی از هر نقش كه بسته بود رويِ تنِ زردِ خاطرهها بعد از آن روزها كوچهی ما دگر صدايِ آشنايی نشنيد رويِ كاجِ پيرِ كوچه چكاوكی سكوتِ شب را نشكست بعد از رفتن تو من هم رفتم با كولهبار خاطرهها چهارشنبه 29 اکتبر 2008 - 08 چهارشنبه آبان 1387
كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه هشتم آبان 1387 | 9:51 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
|
|