آواي هجرت
|
|
رنج بر دوش بهرِ چه اين راهِ شد، پديد؟
رنج بر دوش، ميرويم با بسی آرزو كه مانده بر زمين سايهها از تيرِ كينه ميلرزند به خويش خورشيد شرمنده از تابشِ بيپايانِ خويش بسی روزها در اين دِيرِ فنا تِی شد، بيهيچ نشان، از ابتدا تا اِنتها، شايد آخر نرسيم به انديشهء فردايِ خويش دلتنگم زين همه غوغايِ بيثمر پاها مانده در گِل، سينه از حسرت،در تَپِش -ست هنوز آهای عشق! وصفِ تو هم تنها در دلِ واژهها، در چرخش هست،هنوز
كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه شانزدهم فروردین 1387 | 6:9 بعد از ظهر | + | موضوع: شعر و نكتههايِ كوچك |
دردی ناآشنا اِمروز آسمان صورتی دارد، نامفهوم
غمها بُگذشته از حساب، انديشه را وسعتي، پيدا نيست هر چه هست واژهگانی بر افروخته در پسِ سايهها هيچ نميدانم كدامين بجاست و كدامين به خطا! رعدی ميخوروشد، شايد او هم دارد در نهان، دردی ناآشنا روبرويِ ديدهگان درختی ايستاده پابرجا كه شايد سالهاست با غمهايِ اين كوچه آشناست نيست هيچ پرندهای غم خوارش در اين روزهايِ بيثمر اينگار او هم مثل بسی واژهها،بياِنتهاست
كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 | 5:25 بعد از ظهر | + | موضوع: شعر و نكتههايِ كوچك |
چون گذشت هر چه گفتم به كنايه
از حسِ خواستن، ندانست كَس،كه من با بهار خويی ديرينه دارم از افسون. چون گذشت اِمروز بدان فردا شايد ننشيند اين مرغِ بی آشيان، بر بامی كه نشسته اِمروز. صحبتم گر به درازا كشد، در اين اندك فرستی كه دارم بهرِ گفتگو رود از دست بسي افسونگريها كه توان برد لذت، از رُخِ نيلوفر و لاله و نسيمِ عشوگر، بيمِحنت و آرزو.
كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 | 4:3 بعد از ظهر | + | موضوع: شعر و نكتههايِ كوچك |
انتها، كجاست؟ رويايي، در آن دوردستها، دارد فرياد
چراغی كم سو، شعله افروخته همچنان مسافری پا نهاده، به راهي،مُبهم ليك، دارد در سينه بسی اُميد، تا انتها ميوزد نسيم، گَهگاهي، بسانِ آنچه خواسته بود مُسافر گَهي، ميآورند هجوم،ناخواستههايِ تَحمُل پذير ليك، وقفه معنيِ واژگان نميداند تا اِنتها، بسی حادثه خواهند آورد،هجوم اُفق ابروانِ ارغوانياش را بر افروخته، و اُو، مسافر ميرود به راهاش انتها، كجاست؟
كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه یازدهم فروردین 1387 | 7:57 بعد از ظهر | + | موضوع: شعر و نكتههايِ كوچك |
هجرتِ باران راهی پيدا نيست،كه باشد ،هنوار
جادهها پوشيده از سنگِ ريزههايِ سخت ميرود با پايِ زخمی ، نگاهاش،در آن دور دستها-ست فاصلهاي-ست، ميانِ بودن و نبودن كه زمان را دارد نهفته ،در دلِ خويش اُميد، تنها يادگاري-ست، كه هنوزدارد،خندهای بر لب و نگاهاش، رنجِ زمانی را دارد،فرياد آهاي! با شما هستم شما كه هرگز، صورت خويش را در آئينه ننگريستهايد به چه ميانديشيد؟ كه اينگونه اُستوار، بر مدارِ عقلِ خويش سرگردانيد من از ياد بُردهام، مزرعه و محصولاش را تنها، خاطرم هست سوختنِ درختان، در سينهء آتش و پرندهگانی كه از هجرتِ خويش، خاموش ميگريستند من از ياد بُردهام،سُرودهِ، باران را من از ياد بُردهام،زمزمهء دهقانان رابه هنگامِ برداشتِ اُميدِ شان، از سينهء پُر سخاوتِ زمين آري... من از ياد بُردهام، هر آنچه كه حسّی را زنده ميكرد، در من و اينك ميروم به راهي،بيخبر از فردا با دلي،خوگرفته در غمِ خويش از شرمِ هجرتِ باران از انجمادِ يك واژه يا كه يك جمله چگونه بودن كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه هشتم فروردین 1387 | 4:52 بعد از ظهر | + | موضوع: شعر و نكتههايِ كوچك |
رويايِ زيبا رويايِ زيبايی دارد با من مُدارا
هر نُكتهء غمگين، مانده پُشتِ حصارا دانا و خوشبيان-ست، هر لحظه پيشِ چشمم چون صنوبر پُر غرور، چون لاله، دل آرا از باوَرِ چشماش، باور دارم كه هستم زين خلقتِ زيبا، چهرهء عشق، شده دارا تنها خواهش ز مستي-ست، در نيمه شبها ساغرِ عشق بگيرد ز رُخِ شقايقِ صحرا آندَم كه غُصه، با لشكرِ حادثه آيد، من غرقِ رويا در خواب عشق بمانم، صنعتگري، باشد خدارا مهتاب پُر غرور است ز تيرِ كمانِ خورشيد غرورِ من، برانگيخت، وقتی گشود زبانِ پَند را آيد مگر صباحی ز كوهِ حادثه جويان گيرد به دامنِ خويش، اين دلِ بينشان را
كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه سوم فروردین 1387 | 1:35 بعد از ظهر | + | موضوع: شعر و نكتههايِ كوچك |
دلتنگيهايِ من آنگاه كه در دلتنگيهايِ اين ديار غريب،
به تو ميانديشم ای سرزمينِ من آرزويِ ديدار-ات مرا مي دهد اُميد حركت و با خستگيهايِ انباشته بَر دوش می روم به راهی كه غير از آوايِ حسرت چيزی دگر ندارم در كُنجَ اين دلِ فرسودهء خويش.
كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 | 9:4 بعد از ظهر | + | موضوع: شعر و نكتههايِ كوچك |
|
|