آواي هجرت
|
|
باور كُن ای عشق! در دو سويِ ترحُم،ماندهام
هر یک شيفته و عاشق هر یک دل پذيرا برايِ بودن چه كنم با آوايِ دل ؟ باختن رونقِ اين معركه شد به سويِ هر یک نهادن گام، نيست آسان از خود گذشتن،كار اين بازار نيست می روم خاموش،اندر اين جادهی پُر پيچ و خم آخر-اش هيچ پيدا نيست كه نيست حقيقت هر سويِ دارد فرياد راهی به جُز گُريز از اين مُعمّا نيست باور كُن ای عشق! با تو بودن درمانِ اين درد است و فُرستِ فردا نيسث گر كنی لطفي بر منِ مسكين؟ ای عشق! نَهم سر بر آستان-ات تا ابد دردِ من، دردِ اِمروز و فردا نيست می گُريزم از خويش، تا رسيدن بر آستان-ات رِهايی بهجز يك سودا نيست - 27 سپتامبر 2009 - 05 مهر 1388 كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه پنجم مهر 1388 | 11:47 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
وجودِ ترک دار از چشمانی غم بار،
ميريزد سرشکِ وفا بر قامتِ رَعنايِ او نشسته نسيمِ پردهدارانِ صبر سالياني-ست ميكشد بر دوش،صبرِ ايوب او حقيقتِ متلقِ زندگي-ست او راويِ گذشت و آزادهگي-ست چگونه دل بر كنم از او؟ او نمايِ كاملِ انسان و من دورنمايِ يک وجودِ ترک دار ميسوزم در آتشِ بيدادگريِ هوسها عهد و پيمانِ من، چون ديواری فرسوده كه ميريزد آرام،آرام بر بسترِ نابودی از تو شرمگينام، ای واژهی فهم! و ميگريزم ناخواسته به ناکجاهایِ ناپيدا دگر توانِ ديدنِ چشمانِ نمناک نيست مرا اينک كه باور دارم به تماميِ وجود،تو را شرمگينام از بازگشتِ مهرِ تو در سينهام كتيبه اي ماندگار ازصابر | سه شنبه سوم شهریور 1388 | 7:6 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
کاخ آرزوها
صدايی در مدارِ
انديشهام دارد فرياد
ندايِ او نهَ به كس ميماند، نَه به روُيا
او چسمِ مُطلق است؟ يا
ساختهی آرزوها؟ هرچه هست...
با
من در تكاپويِ بودن
است.
گهگاهی مينشاندم بر
گردونهی خشم، گهگاهی بر مركبِ
روُياها
او دوست است؟ يا دشمنِ
ديرينه؟
نميدانم صفتاش را چه
بهخوانم؟ زباناش به تلخيِ حقيقتِ وجود، نگاهاش به مانندِ موسمِ صبحگاههان از آن روز كه درکنار بَهر، كاخِ آرزوهايم را با من ميساخت تا اين هنگام كه پا نهادم در آن كاخ سفيرِ خواستههايم باقي-ست 28 ژوئن 2009 - 07 تیر 1388
كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه ششم تیر 1388 | 4:24 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
دوباره آغاز از صبحدمانِ عطرانگيز
واژهگان بر ميخيزند تا غروبهايِ روياها جدل در بسترِ حنجرهها را ميكشانند بر دوش زاويههايِ اِدراک همه بسته و خموش چقدر دلانگيز است! نگاه بر ستونِ پُر معنايِ واژهگان صدايام را ميفشارم درگلو نگاهام را ميپوشانم بر الفاظ گهگاهی ميپوشاند فضایِ انديشهام را غُبار غُباری از پَسِ حركتِ نابهنگام دوباره تولد دوباره آغاز شنبه 13 ژوئن 2009 - 23 خرداد 1388 كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه بیست و سوم خرداد 1388 | 11:3 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
پنجرههايِ بسته آمدی آن روز
گرفته بود غُبار پنجرههايِ بسته را دستهايِ تو شد،معجزه رويِ قُفلِ پنجرهها نسيمی از عشق اِحاطه كرده بود فضايِ خانه را خُدا را هم حسادتی بود،آن روزها از گَرمايِ عشقِ بيريايِ تو آدمها قلبِ تو را حِس نكرده، مِلامتها كردند... آوايِ نفسهايِ تو را. روزِ رفتن روزِ ودايِ ناپيدا چكاوكها بَر بامِ خانه، ترانهی غم ميسُرودند يادم هست! آسمان اَبری بود،آن روز دلم گِريه ميخواست گِرفته بود،مثلِ روزهايِ پائيزی رفتي! ماندم تنها مثلِ هَر زمان باز هم پنجرهها را بستم! تا دگر بار شايد؟ دستهايِ تو،شود معجزهای رويِ قُفلِ پنجرهها
پنج شنبه 16 آوريل 2009 - 27 فروردین 1388 كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 | 7:35 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
صدايِ ريزشِ باران اي زمان!
ای بيوفايِ ماندهگار بشكن اين سكوتِ بيپايان را از ياد بردهام ساليانيست، نوازشِ آفتابِ بهاری را بنگر! خورشيد هم گرفته رنگِ غرور صدايِ ريزشِ باران، دگر ندارد آن رويايِ روزگارانِ بيپنجره را نغمهها همه دارند جامهی غم به تن گهگاهی ميوزد نسيمی از اُميد از آنسويِ ديارِ حال چه كنم با پنچرهها؟ همه يك دست و بيصدا مينويسم هر روز با مُركبِ بيرنگ جملهای بيمفهوم، رويِ غُبارِ پنجرهها شنبه 21 مارس 2009 - 01 فروردین 1388
كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه یکم فروردین 1388 | 5:8 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
بيا!!! امروز كه هستم
بشنو نوايِ دلام را چرا كه ميسُرايد زيبا هرآنچه را كه ميكند حِس از ماندن در كنارِ تو بشكن سكوتِ كُهنهيِ دلم را با واژهای زيبا در صبحگاهی دلانگيز تا بشكُفت مثلِ گلی در بهار... در آغوشِ عشقِ بيريايِ تو خانهام را گرفته غُباری دلگير، دلگيرتر از صدايِ مرگ بيا!!! عطرِ تنِ خويش را دگر بار بيافشان بر تنِ اين غُبارِِ دلگير شنبه 07 مارس 2009 - 17 اسفند 1387
كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه هفدهم اسفند 1387 | 2:37 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
عصرِ بيدار كودكی دارد چهرهای
بسان كُهنسالان ميبرد بر دوش باری سنگينتر از زمان زيرِ آفتابِ آرزوها، می انديشد سويِ فرداهايِ دور چيست؟ در مدارِِ زهنِ اين كودك برِ انديشه... گشته چهرهاش عنصرِ ناب عصرِ رسيدن،عصرِ بيدار عصرِ پرواز به بُلنديهايِ همتراز رويِ زمان شرمگين از نگاهاش ميبرد بر دوش باری سنگينتر زمان 28 فوريه 2009 - 10 اسفند 1387 كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه دهم اسفند 1387 | 11:26 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
(ترانه) تويِ اين شهرِ غريب
غريبترين نفس منام مييونِ اين همه آدم عاشقِ بيبال و پَرم رفتی اون دوردورا تنهام گُذاشتي،با يهِ دُنيا خاطرهها شبها نميآيد به چشم يه خواب مثلِ گُذشتهها روزها هميشه ابريه كوچهی غمها شده بيانتها تويِ اين شهرِ غريب پَرندهی اسير منام دُنيا شده قفس بَرام هيچ رنگی نميبينم تويِ قصرِ آرزوهام تويِ شهرِ غريب شايد يه روز پرواز كُنم بَرم اون دوردور خاطرهها را به دستِ باد رِها كُنم شنبه 27 دسامبر 2008 - 07 دی 1387 كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و نهم آذر 1387 | 10:39 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
خنجری بر دست آه!
از اين همه سيلابِ هوس آه! از اين همه سرخوردهگيهايِ جنون آميز رفته از ياد،مفهوم بودن خنجری بر دست ميكوبم بر تصويری كه شكلِ من است آخر گناهاش،خندهی سردِ پاييزي-ست ميزند بر جانام نيش سكوتِ خندهی او حقيقت را ميدهد پرواز بر بامِ انديشهام آخر ساليانيست انديشهام از آواياش فراي-ست
24 نوامبر 2008 - 04 آذر 1387
كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه چهارم آذر 1387 | 6:41 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
آن روزها آمدی ناخواسته
من خفته بودم در بسترِ رُياهايِ سبز نهادی پا در مجلسِ خاطرههايِ هميشه پاييزيام رنگِ آبيِ چشمانات بُرد از ياد رنگِ زدِ تنهاييام را آن روزها رويِ هر شاخهی گُل اُفتاده بود رنگی از نسيمِ باور شكوفههايِ اُميد در آرامشِ صبحگاهان همآغوشِ نسيم ترانهی عشق را زمزمه داشتند بيخبر از سيلِ حادثهها آمدی خندان اما با ديدهگانِ بسته نقشِ عشق هنوز داشت رنگِ مهآلودِ سحرگاهان رنگِ خدا بسته بود نقش رويِ هر واژهی نگاه ناگهَ رفتی بيخبر گذشتی از هر نقش كه بسته بود رويِ تنِ زردِ خاطرهها بعد از آن روزها كوچهی ما دگر صدايِ آشنايی نشنيد رويِ كاجِ پيرِ كوچه چكاوكی سكوتِ شب را نشكست بعد از رفتن تو من هم رفتم با كولهبار خاطرهها چهارشنبه 29 اکتبر 2008 - 08 چهارشنبه آبان 1387
كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه هشتم آبان 1387 | 9:51 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
خاک خاطرهها چه صداقتی بچهگانه داشت؟
واژهيِ عشق، بر لبهايِ نمناکاش خندههايِ گرماش، ندايِ خواستنِ دل بود و فرياد از وفا زيرِ رنجِ لحظهها، خميده بود قامت اُميد مرا او آمد و بُرد مرا به شهرِِ گُلافشانِ واژهها همه حُرمت را از برايام، واژهيِ يگانه ساخت او چهها كرد از برايِ منِ مغرور... و من بر رُخسار-اش كشيدم... خطی به يادگار، از بدگمانيهايِ ذهنِ فرسودهام حال كه نيست امكانِ ديدار -اش اشک حسرت گشته باران، بر مزارِ خاطرهها
شنبه 18 اکتبر 2008 - 27 مهر 1387
كتيبه اي ماندگار ازصابر | سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 | 5:0 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
زندان ِ شَرم قاطيام،در درون افكارِ نهچندان استوار
خزانی دگر رسيد از رَه و من در بهارِ روياهايام غرق حاصلِ اينهمه هنجار مانده برجای بسی انجام رنگِ آفتاب،رنگِ غمِ مسافر عابران هر يک دو خطِ موازيِ خيابان را مينگرند سكوتی مُبهم پوشانده رنگِ تبسّم را پشتِ هر نگاه، نهُفته فرياد ازعشق چقدردلگيرم ازاين نقابِ كهنه و ازاينِ زندان ِ شَرم ... كاش بودم درختی، درخزان تا عريان به انتظارِ بهار فاصلهی يک فصل را ميزيستم با اصلِ بودن...
جمعه 29 اوت 2008 - 08 شهریور 1387
كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه هشتم شهریور 1387 | 1:38 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
تنهاييِ مه آلود بازامشب آوردهاند هجوم
واژهگانی مه آلود پراكنده هرسوي، واژهای از ترس شب است و خلوتی و بادهای از تكرار آنهم نميآرد مستی جُز سنگينيِ افگار... خوشترازاين نيافتم درونِ اين جام گرچه خوشم با سكوتِ مُبهماش ليک: ميآزارد-ام، اين سكوتِ بيپايان. هراز گاهی از سرِ شوق آهنگی پيچيده در دِرونِ واژهگانِ مُبهم كه ميآيد بُرون از اعماقِ سينهای مرموز ميشود هم دَمِ اين تنهاييِ مه آلود چه بگويم چه نگويم رنگِ تفصيرمانده بيگانه با مفهوم ميروم تا هست حركتی ميخوانم تا هست حسّی مينويسم تا هست مُركبی ميبويم تا هست گُلی در بوستان ميانديشم تا هست "انديشه" مرا... چهارشنبه 27 اوت 2008 - 06 شهریور 1387
كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه ششم شهریور 1387 | 1:43 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
ترانه اگه يه روز بيای دوباره
ميبينی فضای خونه، هنوزعطرِ تنِ تو داره خيلی سالهاست كه منتظر نشستم هنوز به كسی اونجوری دل نبستم آخه اين دل كه سيلاب نميشه تويِ هر دلِ بينشون مهمون نميشه اما چشمونم خيلی وقته سيلابيه تويِ باغِ خاطرهها، آفتابيه دارم اينجا، تنها ميخونم تا كه كسی ندونه، ازعهد و پيمونم شبی با چشمِ اشكبار، گفتم خدانگهدار خورشيد كه رُخ برافروخت، يه دل موند و يه ديوار
سروده شده در تاريخ: ۰۴/۱۰/۲۰۰۵ ايسلند ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نميدونم؟ اون روز احساس عجيبی داشتم اين كلمات را با خودم زمزمه ميكردم حالا بعد از چندين وقت چشمام به اين مطلب افتاد. به نظرِ خودم جالب آمد نظر شما عزيزانی كه به اين وبلاگ سر ميزنيد،نميدونم... به هرحال از اشكالاتی كه وجود دارند. صميمانه پوزش ميخواهم. صابر 2008 - 03 شهریور 1387
كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه سوم شهریور 1387 | 1:23 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
عبورِ نگاه در اين فصل از زمان
در اين ورته از انديشه مانده پشت ديوارِ تكرار رويايِ شبهايِ برفی حضوری گرم داشت آن زمان،فاصلهها نانِ بيات رنگينترين، رنگِ سفره بود. چراغی كم نور، ميگشود دربِ بوستانِ شاهنامه را رنگِ احساس، ميگرفت، رنگِ پندارِ نيک کردارِ نيک هم ترازِ طلوع آفتاب بر ميخواست، برِ گفتارِ نيک در اندرونِ سينههايِ روشن از نورِ اصالت، همه اشيا شکلِ تفکر بود. نسيم در"عبورِ نگاه" رنگِ عشق داشت. شايد يك خواب بود؟ يا كه گذری بر يك رويا... در پيچ و خمِ جادهها، تنها حركت، شده مفهوم ِشايد بشود روزی از اين خوابِ فراموشی برخواست...
شنبه 23 اوت 2008 - 02 شهریور 1387 كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه یکم شهریور 1387 | 12:58 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
شميمِ عطرِ ای خاک
ای مظهرِ اصالتِ وجود چگونه نيانديشم به تو؟ آن زمان كه رهايات كردم با تماميِ زخمهايِ نشسته بر تنات هنوز "بابا نان داد" تمرينِ: مشقهايم بود شبها بر بامِ "خانه" به دنبال ستارهام آسمام را نظاره ميكردم چرا كه به من آموخته بودند ستارهی اقبالات در آسمانها-ست حال نا اُميد از آسمانها نگاهام را دوختهام بر زمين و بر پيكرِ زخميِ لحظههايام شميمِ عطرِ تو را ميجويم
كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه یازدهم مرداد 1387 | 4:7 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
يارِ هم آوايِ من روزگارانی گذشت
در ابهام و تصورها زبان گويايِ هر واژه بود لیک: در مسيرِ هر ترديد خندهای مستانه داشت هر نسيمی كه ميوزيد صبحگاهان بسی افسون بر رُخِ لاله جلوه از گذرِ لحظهها داشت سحر ميدميد بر بستر تفكرِ سبز تا نقشی دگر بر دايرهی هستی آرد بيصدا بهاران خالقِ فصلهايِ دور درختان همآغوشِ جويبار آه "چه حضوری بر رُخ آن نرگسِ رعنا" نهفته بود... آشيان بر بامها حكايت از آزاديِ هر نفس داشت عشق سقفِ هر كاشانه بود نغمه بود، سرور بود، پايكوبی آئينِ گُلِ سرخ حكايت از فلسفهی هستی داشت اينک:پرستوها نقشِ آشيان از ياد بردهاند جويبار خشكيده از حضورِ گامهايِ ناآشنا تفسيرِ آئين گُلِ سرخ، ناله و فغان آهای ! ای يارِ هم آوايِ من بيا تا اين دم غنيمت شمريم باغ و بوستان را محفلِ آن مرغان آزرده كنيم خود بنوشيم بادهی رنج لیک: فكر آن كه ميآيد بيخبر از منزل دور بسی شوق از خندهی آن دُردانه كنيم
كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیستم تیر 1387 | 3:52 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
نقاب خواستم نگاهام را"مسدود"كنم بر هر نگاه
از مرزِ باورها بگذرم؛ تا انتهايِ اضطراب تا سكوت و فراموشيِ هر آنچه كه دارد فرياد رفتم:تا آنجا كه ميشد"نقاب"را از چهره بر داشت و فرياد نمود"من"همانام كه نيستم هيچ ناگهَ وزيد نسيمی همرا با ترديد رشتهی تصور-ام را"احاطه"كرد در جسمی بيرنگ و ماندم"پنهان"باز هم پشت نقاب بهارانی گذشت اينچنين بيمفهوم از اِحساس گشودم صد رازِ پنهان از "سيرِ" سرنوشت. ولی رازِ بودن همچنان سربسته بماند؟ كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | 1:43 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
پنچره متروك نگاهی دل بسته به"تصويری"مرموز
نقشی مانده در آن سويِ"پنچره"متروك ميگذرند لحظهها از كنارِ رنگِ خوابِ"تصوير"سرخوش و رقصكنان بيخبر از دلِ پُر آوايِ تصوير حركتی نيست در ورای پندار-اش سالياني-ست مانده در چهار ضلع ذهن خويش متروك "كاش"ميآمد كودكی بازی هوش با مداد هفت رنگ، ميكشيد نقش يك"گل"رويِ قصرِ سردِ آرزو كاش ميشد از حصارِ باورها گُذشت رنگِ هر"تصوير"را با رنگِ احساسی از"عشق"نظاره كرد تبسم را هديهی هر"نگاه" كرد،بيترديد از گرفتنِ پاسخ از هر مرزی گُذشت بی آنكه صدايی بيگانه باشد با احساسی كاش ميشد طلوع خورشيد را همراه با آوايِ"پرندهگان"طرح نمود، بر بسترِ خواستههايِ ناپايدار و بيداری"انديشه"را جشن گرفت؛در نگاه"تصويرِ"مرموز
كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه پنجم تیر 1387 | 11:38 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
طرحِ عشق كجايی ای تنها دلِ خوشيِ تنهائيها؟
دير زمانيست بيگانه طرحِ هر رويا از تبسّمات رفتی از نهادِ انديشه بُرون، بی خبر از سكوتِ غمها تو را جاويد می پنداشتم در ضميرِ احساسام موجی از انجامهايِ نابهنجار آمد بُرد رنگِ اِحساسِ شعرم را،به اندرونِ ناخواستهها و من ماندهام و ديوارهايِ بُلندِ آرزوها گذشتم: از نامُمكنهايِ پُر هراس به دنبالِ آنچه كه بود نزديكتر از نفس و اينك: بسی طرحها ماندهاند نا تمام طرحِ فرياد طرحِ عشق طرحِ لذتهايِ گذرا طرحِ شكستنِ فاصلهها طرحِ نمنمِ باران زيرِ سقفِ انديشهی مست؛....
كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 5:53 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
انديشه ی مسموم ديرگاهي-ست، واژهگان بُردهاند از ياد، رنگ و بوی نسيم را
ديرگاهي-ست انديشه، مسموم به فراموشي-ست واژهگان بر سطحِ كاغذ، طرحی از بی پروايی دارند حرج و مرج، حسِ الفاظ را نموده بی رنگ چشمها: خيره ماندهاند بر سطحِ كاغذ بی جان از چه بايد نوشت؟ همه چيز محكوم به فناست در اطراف جُز جُنب و جوشی بی نظم، چيزی دگر نيست، پيدا سكوت: تنها واژه كه می دارم، باور تازهگيها می دهد آزارم "نه" بخاطرِ ناتوانی از فرياد نيست هنوز آنقدر توانی هست، در مدارِ باورم تا بشكند طرحِ اين سكوتِ بی رنگ را آزار از دردِ مشتركي-ست، كه من و تو را نموده بی گانه از هم ای تصويرِ هميشه مظلوم كاش می دانستی ! رنگِ مردُمكِ چشمانات، رنگِ ريا نيست رنگِ تكرارِِ كلامی ناباور-ست و دگر هيچ دردِ مُشتركِ من و تو اشكی -ست كه می ريزد بر زمين بی صدا سكوتِ تو، ای آشنايِ دور! رنگِ ظلمي-ست كه می كشم بر دوش سكوتِ من، رنگِ خندهی پنهانِ تو-ست چگونه بر بامِ خانهات می شماری ستارهگان را ؟ اينگونه بی پروا ! آن طرفِ شب، چشمانی از شرم تحقير، دوختهاند نگاه در سياهيِ ترس كدامين حسِ بی رنگ؟من و تو را اينگون، می دارد باز از فرياد ؟
كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه هجدهم خرداد 1387 | 1:51 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
لحظهای ترديد نامعلوم
نامفهوم همرا با شك و ترديد نهاده ِ گام در جادهای ناخواسته نيست پيدا،مسيری همرا با يغين جاده گره خورده در جادهها هر يك نهفته؛ لذتي در دلِ خويش، از گذشتن لحظهای ترديد، و گامی نهادن در يكی از چند رفتن: تا اِنتهايِ لذت، ناگاه: رسيدن به ديگری؟ به شك، ترديد داخل شدن در دلِ ناشناختههايِ مرموز آنگاه احساسی از كمبود زنده شدن در ورايِ انديشه وحركتی نُو، با شوقی آميخته با ترس پيوسته حركت و رفتن و هنوز حسرت مانده به جايِ، در اولين گام ترديد: پيوسته در جوش و خروش افكار غرق به فرداهايِ نامعلوم اُميد گرفته سُكان به دست ميرود به ناكجا...
كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه یازدهم خرداد 1387 | 2:4 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
سرودِ هستی سرزمينِ مردمانِ يخي، چه زيبا بود؟
مُحبت به رنگِ آبيِ دريا بود چشمههايِ گرماش، جلوه ز -رُخِ خدا داشت طراوت بر صورتِ خاكاش، بی همتا بود نسيم: رقصكنان، سرودِ هستی ميخواند گه؛شوخ مجاز،با زُلفِ سفيد چهرهها بود خوش مَشربي:زينتِ چهرهی مردُماناش قامتِ نگار، سوار بر مركبِ رُيا بود عشق: به دنبالِ آشيانه ميگشت به چشمِ بيمار-اش، بسی دلها،مبتلا بود
كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه هشتم خرداد 1387 | 3:52 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
سويِ منزلِ تكرار اِمشب مُرغِ خيال،گشوده پَر
رو- سويِ خانهِ دوست غمي-ست در نهان، او را تا بينهايت،آميخته با لذت نسيم رقصكُنان ميوزد، بر تنِ درختان نيست هيچ واژه كه توان گُفت: در وصفاش غير:نگاهی از سرِ حسرت همه جا آميخته، طرحي، از وجودی،بی وزن انديشه را نيست،توان ِ پاسُخي، از سرِ يغين در ورايِ همهء واژهگان، ميدرخشد، رنگِ ترديد چه بيپَروا گُذشت امروز؟! اِنگار بود تكراري؟ شباهت با تمامِ قرنها... می خواند مُرغِ خيال، باتماميِ حسرتها سحر آهسته ميرود سويِ منزلِ تكرار تا بَركند،تيركِ خيمهء خيال بار دگر مُرغِ خيال، ميبَرد رَه به ناكجا روز اندك اندك، ميرسد از رَه، تا طرحی دگر آرد، بيصدا
كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه چهارم خرداد 1387 | 12:31 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
حلقه ی گرد باد ای آشنای ِ دیرین دیر زمانیست، آشفته، اندیشه از تکرار گرفته غباری از تردیدها،آسمان ِ باورم را و تو، تنها یغینی که می خواند مرا به خويش چرا که در اِنتهای ِ هر واژه می بینم نقشی از وجودی، پُر مُعما آه ! ای رُیای ِ هویدا از چه اينگونه ؟ دارد افسونگری، رُخ ِ زیبا ات ! بگو! تا بدانم، رسم ِ بودن را اینک: تشنه ام، کام ام را گُوارا کُن با جرعه ای از باده یِ وجود آخر فردا را شاید بر حلقه ی گرد بادی گردد نهان، جسم ِ بی تفصیرم اینک:در آغوش گیر، نهاده ِ اندیشه ام را آخر از یاد بُرده ام،نامی که مرا بود، آن روز آن سحرگاهِ پُر رَمز و راز آن لحظه که شُد، گریه هم آغوش ِ خنده ی مرموز و من، نهادم پای ، بَر ارثه ی پیکار پیکاری، آمیختهِ با عشق عشقی: پُر رَمز و راز عشقی: بی فرجام ای آشنای ِ دیرین بگو تا بدانم! رَسم ِ بودن را
كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | 3:10 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
فصلها گُذشت ای عشق!
حكايتِ من و تو، حكايتِ خواهشها نيست هرچه هست، شَك و تَرديد است و سئوال ورنَه اين بازي، حكايتِ دلِ ما نيست در ميانِ اين همه هياهويِ نابهنجار هيچ تصويری از جنسِ مُطلق، پيدا نيست لحظهها: پيوسته در تغييرند و آميخته با ترديد چه بايد كرد؟ فعلِ بودن را، چاره تنها، بودن نيست فصلها گُذشت و رنگِ انديشه صابت نماند تصويرِ فردا را كِی توان ديد از سرِ يغين؟ چنان كه امروز رنگِ ديروز و روزهايِ بُگذشته و فردا نيست سر به سنگ كوفتن و خونِ دل خوردن، حماقت است و دگر هيچ وَرنه معنی زندگي، جُز اُميد و عشق و ترديدها نيست
كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 | 11:16 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
دل تنگِ فرياد كجائي: ای ناپيدا؟
می ترسم آخر نيابم تو را و در اين باديهء بيرنگ،رنگِ ترس گيرد افسانهام. و در شبی بيصدا، سكوتِ انتظار گيرد،در بَرم بسانِ رفتنِ روز در دلِ شبِ تاريك و فريادی از تكرار گيرد در آغوش، انديشهام را بی آنكه يادی از مُرغك شب، در تابشِ خورشيد توان كرد پنداشتم ای هم صدا آنگاه كه قصهء اِسارتام را، كنم فرياد،به زبانِ حال ميدانی دردِ بيتفصيرِ مرا و در زُلالِ چشمانات، خواهم توان ديد پيوندِ صُلح بودنيها را بسانِ فريادي،در خاموشيِ برف ناگه: حسّی آمد، بُرد مرا تا اِنتهايِ باور تا پَردگاهِ انديشه تا آنجا كه باورم را،واژهء آزادی با سايههايِ ياًس داد پيوند و من دل تنگِ تنهائی و سكوت دل تنگِ فرياد، در مِدارِ دو خطِ مِوازی ميروم،با پاهائی بسته به زنجير زنجيری كه آشناست با رَنگ ترسِ من
كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 | 3:21 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |
|
|