تبليغاتX
شهر غریب

آواي هجرت






كجاست زرتشت؟  

آزادی

روايی خفته زيرِ تاريكيِ تفسیر

نجّارانِ واژه‏گان

می‏تراشند بي‏دريغ،

عروسک‏هايي‏از جنسِ روياهايِ خويش

رنگِ گونه‏هايِ عروسک‏ها،

از خونِ دلِ دهقان‏هايِ پير

آزادی

بافته رنگ قامت‏ات بر پيكرِِِ بُرج‏هايِ سر به فلک

آن‏كه دارد خانه‏ای،

از جنسِ خاک‏‏هايِ خسته از دورانِ تير و كمان

مي‏تراشند واژه‏ای هم ترازِ قامت‏اش

نام‏اش تروريستِ جهاني‏ست

كجاست زرتشت؟

تا دگر بار بانگ بر آرد بر فراز قله‏ی گيتی

آيينِ ماست!!!

پندارِ نيک، كردارِ نيک، گفتارِ نيک

03 ژانويه 2010 - 13 دی 1388

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه سیزدهم دی 1388 | 2:26 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

گريه‏هايم را به حراج گذاشتم  

اِمروز احساس‏ام را راجبِ تو، تيكه پاره كردم

اِمروز رويِ آبِ رودخانه، گريه‏هايم را به حراج گذاشتم

اِمروز گُل‏هايِ باغچه‏يِ خانه،سراغت را از من مي‏گرفتند

من‏هم گفتم كه تو را نمي‏شناسم

اِمروز وقتی از خواب برخواستم،به يادِ تو يک شكم سير خنديدم

ديگر هرگز باور نخواهم كرد!

صدايِ زيزشِ باران را پشتِ پنجره‏هايِ خيس

آن روز كه رفتی

واژه‏هايِ اطلسی را پشتِ درِ خانه جاگذاشتي!

من‏هم بعد از تو هرچه نوشتم،    

هديه دادم به سنگ فرشِ خيابان‏ها

شنبه 26 دسامبر 2009 - 05 دی 1388

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه پنجم دی 1388 | 1:32 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

آخرين بازي،آخرين فرياد  

سايه‏هايِ رويِ ديوار

كور‏سويِ مه‏آلود،در آن دور دست‏ها

یک خط،یک انجامِ بي‏سر‏ انجام

مشق‏هايِ نوشته رويِ آب

تولدی ناخواسته،پشتِ اُفق‏هايِ پنهان

كاش مي‏شد هيچ واژه‏ای را استعمال نكرد

حتی برايِ وجودِ پنهان!

غرق شدن،فرورفتن در ميانِ امواجِ مه‏آلود

تكه تكه شدن در ميانِ ذرات

هيچ بودن،همه چيز را ديدن،

خود را نديدن و كُم كردن

دوباره تولد

 دوباره ديدن،حس كردن

عُريان،در ميانِ نگاه‏هايِ انتقادی

خنده‏هايِ سرد،

قبول كردن،يا نكردن؟

هر دو،در توازُنِ یک حركت

آخرين بازي،آخرين فرياد

فرار از آينه‏ها،

آينه‏يِ مطلق،درونِ انعكاس‏هايِ پي‏در‏پی

نقابی خوش نقش،رويِ صورتِ دردهايِ پنهان

ذره،ذره نابودی

 17 دسامبر 2009 - 26 آذر 1388

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 | 11:9 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

روزِ لرزشِ برگ‏هايِ ليلی  

چقدر آرامشِ بعد از رفتن‏ات را دوست دارم!

در پيچ و خمِ پس كوچه‏هايِ خاطره‏ها،

مي‏وزد نسيمی هوس‏انگيز،بر فرازِ واژه‏گانِ خاموش

يادم هست!

آن روز،روزِ اولِ پاييز بود

روزِ لرزشِ برگ‏هايِ ليلی

و تو آن روز،استعمالِ واژه‏گانِ يخ‏زده را آموختی

پيش از آن مي‏دانستم!

در نيمه راهِ سفر،مسافرِ بي‏راهه‏ها هستی

از برقِ چشمان‏ات آموخته بودم

روزی تنهايم خواهی گذاشت

آموخته بودم،از ياس‏هايِ وحشی

لذتِ لحظه‏هايِ با تو بودن را

اگر روزی گذشتی از اين كوچه‏هايِ بي‏عبور؟

آن روز خواهی ديد!

 طراوت بيد‏هايِ ليلی را

از زنجيره‏هايِ اشک‏هايم، آموختند بيد‏هايِ ليلی،

معنيِ طراوت را

 

10 دسامبر 2009 - 19 آذر 1388

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 | 11:54 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

مي‏ترسم پنجره‏ها را باز كنم  

احساس‏هايِ ناگفته

رويِ سطحِ واژه‏گانِ پراكنده

لحظه‏هايِ بي‏عبور

ترک هايِ رويِ ديوارها

مثلِ خطِ خورده‏گيِ يک نوشته

روزی نو،پس از طوفان‏هايِ بارانی

شكسته حجاب،از چهره‏يِ خورشيد

آرام،آرام،همراه با عشوه‏هايِ دل‏پذير

مي‏رقصند نورهايِ اطلسی رويِ شراره‏هايِ شبنم‏ها

گل‏داني‏هايِ رويِ ايوانِ خانه،در انتظار

تا تو بي‏يايی

آخر،طراوت را از تو آموختند

مي‏ترسم پنجره‏ها را باز كنم

آخر تنها بهانه برايِ عبور از لحظه‏ها،تو بودی

 

06 دسامبر 2009 - 15 آذر 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه پانزدهم آذر 1388 | 10:51 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

چشمانی كه عشق آموخت  

رفتی

تا بگذری از كوچه‏هايِ واژه‏گانِ سرور

كوچه‏هايِ خيال‏هايِ پَری و شاه‏زاده

بي‏خبر از گفته‏هايِ بي‏نگاه

گفتی اگر رفتم!

بعد از من،‏كارِ تو گريه كردن است

رفتی

بي‏آن‏كه بدانی

چشمانی كه عشق آموخت

گريه كردن،نشانی از فقرِ هُنر است

تا بيابی عاشقی چون من در بازارِ عشق!

وای

ندانم؟

تا كجايِ اين بازار كارِ تو گريه كردن است.

 

دوشنبه 30 نوامبر 2009 - 09 آذر 1388

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه نهم آذر 1388 | 3:39 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

باور كُن ای عشق!  

در دو سويِ ترحُم،مانده‏ام

هر  یک شيفته و عاشق

هر  یک دل پذيرا برايِ بودن

چه كنم با آوايِ دل‏ ؟

باختن رونقِ اين معركه شد

به سويِ هر یک نهادن گام، نيست آسان

از خود گذشتن،كار اين بازار نيست

می روم خاموش،اندر اين جاده‏ی پُر پيچ و خم

آخر-اش هيچ پيدا نيست كه نيست

حقيقت هر سويِ دارد فرياد

راهی به جُز گُريز از اين مُعمّا نيست

باور كُن ای عشق!

با تو بودن درمانِ اين درد است و فُرستِ فردا نيسث

گر كنی لطفي بر منِ مسكين؟

ای عشق!

نَهم سر بر آستان-ات تا ابد

دردِ من، دردِ اِمروز و فردا نيست

می گُريزم از خويش، تا رسيدن بر آستان-ات

رِهايی به‏جز يك سودا نيست

- 27 سپتامبر 2009 - 05 مهر 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه پنجم مهر 1388 | 11:47 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

وجودِ ترک دار  

از چشمانی غم بار،

مي‏ريزد سرشکِ وفا

بر قامتِ رَعنايِ او

نشسته نسيمِ پرده‏دارانِ صبر

سالياني-ست مي‏كشد بر دوش،صبرِ ايوب

او حقيقتِ متلقِ زندگي-ست

او راويِ گذشت و آزاده‏گي-ست

چگونه دل بر كنم از او؟

او نمايِ كاملِ انسان

و من دور‏نمايِ يک وجودِ ترک دار

مي‏سوزم در آتشِ بي‏دادگريِ هوس‏ها

عهد و پيمانِ من، چون ديواری فرسوده

كه مي‏ريزد آرام،آرام بر بسترِ نابودی

از تو شرم‏گين‏ام‏‏، ای واژه‏ی فهم!

و مي‏گريزم ناخواسته به ناکجاهایِ ناپيدا

دگر توانِ ديدنِ چشمانِ نم‏ناک نيست مرا

اينک كه باور دارم به تماميِ وجود،تو‏ را

شرم‏گين‏ام از بازگشتِ مهرِ تو در سينه‏ام

كتيبه اي ماندگار ازصابر | سه شنبه سوم شهریور 1388 | 7:6 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

کاخ آرزوها  

صدايی در مدارِ انديشه‏ام دارد فرياد 

ندايِ او نهَ به كس مي‏ماند، نَه به روُيا

او چسمِ مُطلق است؟ يا ساخته‏ی آرزوها؟

هر‏چه هست...

با من در تكاپويِ بودن است.

گه‏گاهی مي‏نشاندم بر گردونه‏ی خشم،

گه‏گاهی بر مركبِ روُياها 

او دوست است؟ يا دشمنِ ديرينه؟

نمي‏دانم صفت‏اش را چه به‏خوانم؟

زبان‏اش به تلخيِ حقيقتِ وجود،

نگاه‏اش به مانندِ موسمِ صبح‏گاه‏هان

از آن روز كه درکنار بَهر،

كاخِ آرزوهايم را با من مي‏ساخت

تا اين هنگام كه پا نهادم در آن كاخ

سفيرِ خواسته‏هايم باقي-ست

28 ژوئن 2009 - 07 تیر 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه ششم تیر 1388 | 4:24 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

دوباره آغاز  

از صبح‏دمانِ عطر‏انگيز

واژه‏گان بر مي‏خيزند

تا غروب‏هايِ روياها

جدل در بسترِ حنجره‏ها را

مي‏كشانند بر دوش

زاويه‏هايِ اِدراک همه بسته و خموش

چقدر دل‏انگيز است!

نگاه بر ستونِ پُر معنايِ واژه‏گان

صداي‏ام را مي‏فشارم درگلو

نگاه‏ام را مي‏پوشانم بر الفاظ

گه‏گاهی مي‏پوشاند فضایِ انديشه‏ام را غُبار

غُباری از پَسِ حركتِ نابهنگام

دوباره تولد

دوباره آغاز

شنبه 13 ژوئن 2009 - 23 خرداد 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه بیست و سوم خرداد 1388 | 11:3 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

پنجره‏هايِ بسته  

آمدی آن روز

گرفته بود غُبار

پنجره‏هايِ بسته را

دست‏هايِ تو شد،معجزه

رويِ قُفلِ پنجره‏ها

نسيمی از عشق اِحاطه كرده بود

فضايِ خانه را

خُدا را هم حسادتی بود،آن روزها

از گَرمايِ عشقِ بي‏ريايِ تو

آدم‏ها قلبِ تو را حِس نكرده،

مِلامت‏ها كردند...

آوايِ نفس‏هايِ تو را.

 روزِ رفتن

روزِ ودايِ ناپيدا

چكاوك‏ها بَر بامِ خانه،

ترانه‏ی غم مي‏سُرودند

يادم هست!

آسمان اَبری بود،آن روز

دلم گِريه مي‏خواست

گِرفته بود،‏مثلِ روزهايِ پائيزی

رفتي!

ماندم تنها

مثلِ هَر زمان

باز هم پنجره‏ها را بستم!

تا دگر بار شايد؟

دست‏هايِ تو،شود معجزه‏ای

رويِ قُفلِ پنجره‏ها

 

 پنج شنبه 16 آوريل 2009 - 27 فروردین 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 | 7:35 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

صدايِ ريزشِ باران  

اي‏‏ زمان!

ای بي‏وفايِ مانده‏گار

بشكن اين سكوتِ بي‏پايان را

از ياد برده‏ام

سالياني‏ست،

نوازشِ آفتابِ بهاری را

بنگر!

خورشيد هم گرفته رنگِ غرور

صدايِ ريزشِ باران،

دگر ندارد آن رويايِ روزگارانِ بي‏پنجره را

نغمه‏ها همه دارند

جامه‏ی غم به تن

گه‏گاهی مي‏وزد نسيمی از اُميد

از آن‏سويِ ديارِ

حال چه كنم با پنچره‏ها؟

همه يك دست و بي‏صدا

مي‏نويسم هر روز

با مُركبِ بي‏رنگ

جمله‏ای بي‏مفهوم،

رويِ غُبارِ پنجره‏ها

 شنبه 21 مارس 2009 - 01 فروردین 1388

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه یکم فروردین 1388 | 5:8 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

بيا‏!!!  

امروز كه هستم

بشنو نوايِ دل‏ام  را

چرا كه مي‏سُرايد زيبا

هرآنچه را كه مي‏كند حِس

از ماندن در كنارِ تو

بشكن

سكوتِ كُهنه‏يِ دلم را

با واژه‏ای زيبا

در صبح‏گاهی دل‏انگيز

تا بشكُفت

مثلِ گلی در بهار...

در آغوشِ عشقِ بي‏ريايِ تو

خانه‏ام را گرفته غُباری دل‏گير،

دل‏گيرتر از صدايِ مرگ

بيا‏!!!

عطرِ تنِ خويش را

دگر بار

بي‏افشان بر تنِ

اين غُبارِِ دل‏گير

 شنبه 07 مارس 2009 - 17 اسفند 1387

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه هفدهم اسفند 1387 | 2:37 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

عصرِ بيدار  

كودكی دارد چهره‏ا‏ی

بسان كُهن‏سالان

مي‏برد بر دوش

باری

سنگين‏تر از زمان

زيرِ آفتابِ آرزوها،

می انديشد سويِ فرداهايِ دور

چيست؟

در مدارِِ زهنِ اين كودك

برِ انديشه...

گشته چهره‏اش عنصرِ ناب

عصرِ رسيدن،عصرِ بيدار

عصرِ پرواز به بُلنديهايِ هم‏تراز

رويِ زمان شرمگين از نگاه‏اش

مي‏برد بر دوش باری سنگين‏تر زمان

 28 فوريه 2009 - 10 اسفند 1387

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه دهم اسفند 1387 | 11:26 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

(ترانه‏)  

تويِ اين شهرِ غريب

غريب‏ترين نفس من‏ام

مي‏يونِ اين همه آدم

عاشقِ بي‏بال و پَرم

رفتی اون دور‏دورا

تنهام گُذاشتي،‏با يهِ دُنيا خاطره‏ها

شب‏ها نمي‏آيد به چشم

يه خواب مثلِ گُذشته‏ها

روز‏ها هميشه ابريه

كوچه‏ی غم‏ها شده بي‏انتها

تويِ اين شهرِ غريب

پَرنده‏ی اسير من‏ام

دُنيا شده قفس بَرام

هيچ رنگی نمي‏بينم

تويِ قصرِ آرزو‏هام

تويِ شهرِ غريب

شايد يه روز پرواز كُنم

بَرم اون دور‏دور

خاطره‏ها را به دستِ باد رِها كُنم

شنبه 27 دسامبر 2008 - 07 دی 1387

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و نهم آذر 1387 | 10:39 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

خنجری بر دست  

آه!

از اين همه سيلابِ هوس

آه!

از اين همه سر‏خورده‏گيهايِ جنون آميز

رفته از ياد،مفهوم بودن

خنجری بر دست

مي‏كوبم بر تصويری

كه شكلِ من است

آخر گناه‏اش،خنده‏ی سردِ پاييزي‏-ست

مي‏زند بر جان‏ام نيش

سكوتِ خنده‏ی او

حقيقت را مي‏دهد پرواز

بر بامِ انديشه‏ام

آخر ساليانيست

انديشه‏ام

از آواي‏اش فراي-ست

 

 24 نوامبر 2008 - 04 آذر 1387

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه چهارم آذر 1387 | 6:41 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

آن روزها  

آمدی ناخواسته

من خفته بودم

در بسترِ رُياهايِ سبز

نهادی پا

در مجلسِ خاطره‏هايِ هميشه پاييزي‏ام

رنگِ آبيِ چشمان‏ات

بُرد از ياد

رنگِ زدِ تنهايي‏ام را

آن روزها

رويِ هر شاخه‏ی گُل

اُفتاده بود

رنگی از نسيمِ باور

شكوفه‏هايِ اُميد

در آرامشِ صبح‏گاهان

هم‏آغوشِ نسيم

ترانه‏ی عشق را

زمزمه داشتند

بي‏خبر از سيلِ حادثه‏ها

آمدی خندان

اما با ديده‏گانِ بسته

نقشِ عشق هنوز داشت

رنگِ  مه‏آلودِ سحرگاهان

رنگِ خدا بسته بود نقش

رويِ هر واژه‏ی نگاه

ناگهَ رفتی بي‏خبر

گذشتی

از هر نقش كه بسته بود

رويِ تنِ زردِ خاطره‏ها

بعد از آن روزها

كوچه‏ی ما

دگر

صدايِ آشنايی نشنيد

رويِ كاجِ پيرِ كوچه‏

چكاوكی سكوتِ شب را نشكست

بعد از رفتن تو

من هم رفتم

با كوله‏بار خاطره‏ها

چهارشنبه 29 اکتبر 2008 - 08 چهارشنبه آبان 1387

 

 

 

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه هشتم آبان 1387 | 9:51 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

خاک خاطره‏ها  

چه صداقتی بچه‏گانه داشت؟

واژه‏يِ عشق، بر لب‏هايِ نمناک‏اش

خنده‏هايِ گرم‏اش،

ندايِ خواستنِ دل بود و  فرياد از وفا

زيرِ رنجِ لحظه‏ها، خميده بود قامت اُميد مرا

او آمد

و بُرد مرا

به شهرِِ گُل‏افشانِ واژه‏ها

همه حُرمت را از براي‏ام، واژه‏يِ يگانه ساخت

او چه‏ها كرد از برايِ منِ مغرور...

و من بر رُخسار‏-اش كشيدم...

خطی به يادگار،

از بد‏گماني‏هايِ ذهنِ فرسوده‏ام

حال كه نيست امكانِ ديدار -اش

اشک حسرت گشته باران،

بر مزارِ خاطره‏ها

 

 

شنبه 18 اکتبر 2008 - 27 مهر 1387

 

 

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 | 5:0 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

زندان ِ شَرم  

قاطي‏ام،در درون افكارِ نه‏چندان استوار

خزانی دگر رسيد از رَه

و من در بهارِ روياهاي‏ام غرق

حاصلِ اين‏همه هنجار

مانده برجای بسی انجام

رنگِ آفتاب،رنگِ غمِ مسافر

عابران هر يک دو خطِ موازيِ خيابان را مي‏نگرند

سكوتی مُبهم  پوشانده رنگِ تبسّم را

پشتِ هر نگاه، نهُفته فرياد ازعشق

چقدردل‏گيرم از‏اين نقابِ كهنه

و‏ از‏اين‏‏ِ زندان ِ شَرم ...

كاش بودم درختی، درخزان

تا‏ عريان به انتظارِ بهار

فاصله‏ی يک فصل را

مي‏زيستم با اصلِ بودن...  

 

 

 جمعه 29 اوت 2008 - 08 شهریور 1387

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه هشتم شهریور 1387 | 1:38 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

تنهاييِ مه آلود  

بازامشب آورده‏اند هجوم

واژه‏گانی مه آلود

پراكنده هرسوي، واژه‏ای از ترس

شب است و خلوتی

و باده‏ای از تكرار

آن‏هم نمي‏آرد مستی

جُز سنگينيِ افگار...

خوشتراز‏اين نيافتم درونِ اين جام

گر‏چه خوشم با سكوتِ مُبهم‏اش

ليک:

مي‏آزارد-ام، اين سكوتِ بي‏پايان.

هراز گاهی از سرِ شوق

آهنگی پيچيده در دِرونِ واژه‏گانِ مُبهم

كه مي‏آيد بُرون از اعماقِ سينه‏ای مرموز

مي‏شود هم دَمِ اين تنهاييِ مه آلود

چه بگويم

چه نگويم

رنگِ تفصيرمانده بي‏گانه با مفهوم

مي‏روم تا هست حركتی

مي‏خوانم تا هست حسّی

مي‏نويسم تا هست مُركبی

مي‏بويم تا هست گُلی در بوستان

مي‏انديشم تا هست "انديشه" مرا...

 چهارشنبه 27 اوت 2008 - 06 شهریور 1387

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه ششم شهریور 1387 | 1:43 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

ترانه  

اگه يه روز بيای دوباره

مي‏بينی فضای خونه، هنوزعطرِ تنِ تو داره

خيلی سال‏هاست كه منتظر نشستم

هنوز به كسی اون‏جوری دل نبستم

آخه اين دل كه سيلاب نميشه

تويِ هر دلِ بي‏نشون مهمون نميشه

اما چشمونم خيلی وقته سيلابيه

تويِ باغِ خاطره‏ها، آفتابيه

دارم اينجا، تنها مي‏خونم

تا كه كسی ندونه، ازعهد و پيمونم

شبی با چشمِ اشكبار، گفتم خدا‏‏نگهدار

خورشيد كه رُخ بر‏افروخت، يه دل موند و يه ديوار

 

سروده شده در تاريخ: ۰۴/۱۰/۲۰۰۵

ايسلند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمي‏دونم؟ اون روز احساس عجيبی داشتم

اين كلمات را با خودم زمزمه مي‏كردم

حالا بعد از چندين وقت چشم‏ام به اين مطلب افتاد. به نظرِ خودم جالب آمد

نظر شما عزيزانی كه به اين وبلاگ سر مي‏زنيد،نمي‏دونم...

 به هر‏حال از اشكالاتی كه وجود دارند. صميمانه پوزش مي‏خواهم.

صابر

 2008 - 03 شهریور 1387

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه سوم شهریور 1387 | 1:23 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

عبورِ نگاه  

در اين فصل از زمان

در اين ورته از انديشه

مانده پشت ديوارِ تكرار

رويايِ شب‏هايِ برفی

حضوری گرم داشت آن زمان،فاصله‏ها

نانِ بيات رنگين‏ترين، رنگِ سفره بود.

چراغی كم نور، مي‏گشود دربِ بوستانِ شاه‏نامه را

رنگِ احساس، مي‏گرفت، رنگِ پندارِ نيک

کردارِ نيک هم ترازِ طلوع آفتاب

بر مي‏خواست، برِ گفتارِ نيک

در اندرونِ سينه‏هايِ روشن از نورِ اصالت،

همه اشيا شکلِ تفکر بود. 

نسيم در"عبورِ نگاه" رنگِ عشق داشت.

شايد يك خواب بود؟

يا ‏كه گذری بر يك رويا...

در پيچ و خمِ جاده‏ها، تنها حركت، شده مفهوم  

ِشايد بشود روزی از اين خوابِ فراموشی بر‏خواست...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شنبه 23 اوت 2008 - 02 شهریور 1387

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه یکم شهریور 1387 | 12:58 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

شميمِ عطرِ  

ای خاک

ای مظهرِ اصالتِ وجود

چگونه ني‏انديشم به تو؟

آن زمان كه رهاي‏ات كردم

با تماميِ زخم‏هايِ نشسته بر تن‏ات

هنوز "با‏با نان داد"

تمرينِ: مشق‏هايم بود

شب‏ها بر بامِ "خانه" به دنبال ستاره‏ام

آسمام را نظاره مي‏كردم

چرا‏ كه به ‏من آموخته بودند

ستاره‏ی اقبال‏ات در آسمان‏ها-ست

حال نا‏ اُميد از آسمان‏ها

نگاه‏ام را دوخته‏ام بر زمين

و بر پيكرِ زخميِ لحظه‏هاي‏ام

شميمِ عطرِ تو را مي‏جويم

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه یازدهم مرداد 1387 | 4:7 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

يارِ هم آوايِ من  

روزگارانی گذشت

در ابهام و تصورها    

زبان گويايِ هر واژه بود    

لیک: در مسيرِ هر ترديد

خنده‏ای مستانه داشت

هر نسيمی كه مي‏وزيد صبح‏گاهان

بسی افسون بر رُخِ لاله

جلوه از گذرِ لحظه‏ها داشت

سحر مي‏دميد بر بستر تفكرِ سبز

تا نقشی دگر بر دايره‏ی هستی آرد بي‏صدا

بهاران خالقِ فصل‏هايِ دور

درختان هم‏آغوشِ جوي‏بار

آه‏‏ "چه حضوری بر رُخ آن نرگسِ  رعنا" نهفته بود...

آشيان بر بام‏ها حكايت از آزاديِ هر نفس داشت

عشق سقفِ هر كاشانه بود

نغمه بود، سرور بود، پاي‏كوبی آئينِ گُلِ سرخ

حكايت از فلسفه‏ی هستی داشت

اينک:‏پرستوها نقشِ آشيان از ياد برده‏اند

جوي‏بار خشكيده از حضورِ گام‏هايِ  نا‏آشنا

تفسيرِ آئين گُلِ سرخ، ناله‏ و فغان

آهای ! ای يارِ هم آوايِ من

بيا تا اين دم غنيمت شمريم

باغ و بوستان را محفلِ آن مرغان آزرده كنيم

خود بنوشيم باده‏ی رنج

لیک: فكر آن كه مي‏آيد بي‏خبر از منزل دور

بسی شوق از خنده‏ی آن دُردانه كنيم

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیستم تیر 1387 | 3:52 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

نقاب  

خواستم نگاه‏ام را"مسدود"كنم بر هر نگاه

از مرزِ باورها بگذرم؛‏ تا انتهايِ اضطراب

تا سكوت و فراموشيِ هر آنچه كه دارد فرياد

رفتم:‏تا آنجا كه مي‏شد"نقاب"را از چهره بر داشت

و فرياد نمود"من"همان‏ام كه نيستم هيچ

ناگهَ وزيد نسيمی همرا با ترديد

رشته‏ی تصور‏-ام را"احاطه"كرد در جسمی بي‏رنگ

و ماندم"پنهان"باز هم پشت نقاب

بهارانی گذشت اينچنين بي‏مفهوم از اِحساس

گشودم صد رازِ پنهان از "سير‏ِ" سرنوشت.

ولی رازِ بودن همچنان سر‏بسته بماند؟

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | 1:43 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

پنچره متروك  

نگاهی دل بسته به"تصويری"مرموز

نقشی مانده در آن سويِ"پنچره"متروك

مي‏گذرند لحظه‏ها از كنارِ رنگِ خوابِ"تصوير"سرخوش و رقص‏كنان

بيخبر از دلِ پُر آوايِ تصوير

حركتی نيست در ورای پندار-اش

سالياني‏-ست مانده در چهار ضلع ذهن خويش متروك

"كاش"مي‏آمد كودكی بازی هوش

با مداد هفت رنگ، مي‏كشيد نقش‏ يك"گل"رويِ قصرِ سردِ آرزو

كاش مي‏شد از حصارِ باورها گُذشت

رنگِ هر"تصوير"را با رنگِ احساسی از"عشق"نظاره كرد

تبسم را هديه‏ی هر"نگاه" كرد،بي‏ترديد از گرفتنِ پاسخ

از هر مرزی گُذشت بی آنكه صدايی بيگانه باشد با احساسی

كاش مي‏شد طلوع خورشيد را همراه با آوايِ"پرنده‏گان"طرح نمود،

بر بسترِ خواسته‏هايِ ناپايدار

و بيداری"انديشه"را جشن گرفت؛در نگاه"تصويرِ"مرموز

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه پنجم تیر 1387 | 11:38 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

طرحِ عشق  

كجايی ای تنها دلِ خوشيِ تنهائيها؟

دير‏ زمانيست بيگانه طرحِ هر رويا از تبسّم‏ات

رفتی از نهادِ انديشه بُرون، بی خبر از سكوتِ غم‏ها

تو را جاويد می پنداشتم در ضميرِ احساس‏ام

موجی از انجام‏هايِ نابهنجار آمد

بُرد رنگِ اِحساسِ شعرم را،به اندرونِ ناخواسته‏ها

و من مانده‏ام و ديوارهايِ بُلندِ آرزوها

گذشتم: از نامُمكنهايِ پُر هراس

به دنبالِ آنچه كه بود نزديكتر از نفس

و اينك: بسی طرح‏ها مانده‏اند نا تمام

طرحِ فرياد

طرحِ عشق

طرحِ لذتهايِ گذرا

طرحِ شكستنِ فاصله‏ها

طرحِ نم‏نمِ باران زيرِ سقفِ انديشه‏ی مست؛....

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 5:53 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

انديشه ی مسموم  

ديرگاهي-ست، واژه‏گان بُرده‏اند از ياد، رنگ و بوی نسيم را

ديرگاهي-ست انديشه، مسموم به فراموشي-ست

واژه‏گان بر سطح‏‏ِ كاغذ، طرحی از بی پروايی دارند

حرج و مرج، حس‏ِ الفاظ را نموده بی رنگ

چشمها: خيره مانده‏اند بر سطح‏ِ كاغذ بی جان

از چه بايد نوشت؟

 همه چيز محكوم به فناست

در اطراف جُز جُنب و جوشی بی نظم،

چيزی دگر نيست، پيدا

سكوت: تنها واژه كه می دارم، باور

تازه‏گيها می دهد آزارم

"نه" بخاطر‏ِ ناتوانی از فرياد نيست

هنوز آنقدر توانی هست، در مدارِ باورم

تا بشكند طرحِ اين سكوتِ بی رنگ را

آزار از دردِ مشتركي-ست، كه من و تو را نموده بی گانه از هم

ای تصويرِ هميشه مظلوم

كاش می دانستی !

رنگِ مردُمكِ چشمان‏ات، رنگِ ريا نيست

رنگِ تكرارِِ كلامی ناباور-ست و دگر هيچ

دردِ مُشتركِ من و تو

اشكی -ست كه می ريزد بر زمين بی صدا

سكوتِ تو، ای آشنايِ دور!

رنگِ ظلمي-ست كه می كشم بر دوش

سكوتِ من، رنگِ خنده‏ی پنهانِ تو-ست

چگونه بر بامِ خانه‏ات می  شماری ستاره‏گان را ؟

اينگونه بی پروا‏ !

آن طرفِ شب، چشمانی از شرم تحقير،

دوخته‏اند نگاه در سياهيِ ترس

 كدامين حسِ بی رنگ؟من و تو را اينگون، می دارد باز از فرياد ؟

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه هجدهم خرداد 1387 | 1:51 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

لحظه‏ای ترديد  

نامعلوم

نامفهوم

همرا با شك و ترديد

نهاده ِ گام در جاده‏ای ناخواسته

نيست پيدا،مسيری همرا با يغين

جاده گره خورده در جاده‏ها

هر يك نهفته؛ لذتي در دلِ خويش، از گذشتن

لحظه‏ای ترديد، و گامی نهادن در يكی از چند

رفتن: تا اِنتهايِ لذت،

ناگاه: رسيدن به ديگری؟

به شك، ترديد

داخل شدن در دلِ ناشناخته‏هايِ مرموز

آنگاه احساسی از كمبود زنده شدن در ورايِ انديشه

وحركتی نُو، با شوقی آميخته با ترس

پيوسته حركت و رفتن

و هنوز حسرت مانده به جايِ، در اولين گام

ترديد: پيوسته در جوش و خروش

افكار غرق به فرداهايِ نامعلوم

اُميد گرفته سُكان به دست مي‏رود به ناكجا...

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه یازدهم خرداد 1387 | 2:4 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

سرودِ هستی  

سرزمينِ مردمانِ يخي، چه زيبا بود؟

مُحبت به رنگِ آبي‏‏ِ دريا بود

چشمه‏هايِ گرم‏اش، جلوه ز -رُخِ خدا داشت

طراوت بر صورتِ خاك‏اش، بی همتا بود

نسيم: رقص‏كنان، سرودِ  هستی مي‏خواند

گه؛شوخ مجاز،با زُلفِ سفيد چهره‏ها بود

خوش مَشربي:‏زينتِ چهره‏ی مردُمان‏اش

قامتِ نگار، سوار بر  مركبِ رُيا بود

عشق: به دنبالِ آشيانه مي‏گشت

به چشمِ بيمار-اش، بسی دلها،‏مبتلا بود

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه هشتم خرداد 1387 | 3:52 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

سويِ منزلِ تكرار  

اِمشب مُرغِ خيال،گشوده پَر

رو- سويِ خانهِ دوست

غمي-ست در نهان، او را

تا بي‏نهايت،آميخته با لذت

نسيم رقص‏كُنان مي‏وزد، بر تنِ درختان

نيست هيچ واژه كه توان گُفت: در وصف‏اش

غير:نگاهی از سرِ حسرت

همه جا آميخته، طرحي، از وجودی،بی وزن

انديشه را نيست،‏توان ِ پاسُخي، از سرِ يغين

در ورايِ همهء واژه‏گان، مي‏درخشد، رنگِ ترديد

چه بي‏پَروا گُذشت امروز؟!

اِنگار بود تكراري؟ شباهت با تمامِ قرنها...

می خواند مُرغِ خيال، باتماميِ حسرتها

سحر آهسته مي‏رود سويِ منزلِ تكرار

تا بَركند،تيركِ خيمهء خيال

بار دگر مُرغِ خيال، مي‏بَرد رَه به ناكجا

روز اندك اندك، مي‏رسد از رَه،

تا طرحی دگر آرد، بي‏صدا

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه چهارم خرداد 1387 | 12:31 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

حلقه ی گرد باد  

ای آشنای ِ  دیرین

دیر زمانیست، آشفته، اندیشه از تکرار

گرفته غباری از تردیدها،آسمان ِ باورم را

و تو، تنها یغینی که می خواند مرا به خويش

چرا که در اِنتهای ِ هر واژه

می بینم نقشی از وجودی، پُر مُعما

آه ! ای رُیای ِ هویدا

از چه اينگونه ؟ دارد افسونگری، رُخ ِ زیبا ات !

بگو! تا بدانم، رسم ِ بودن را

اینک: تشنه ام، کام ام را گُوارا کُن

با جرعه ای از باده یِ وجود

آخر فردا را شاید بر حلقه ی گرد بادی

گردد نهان، جسم ِ بی تفصیرم

اینک:در آغوش گیر، نهاده ِ اندیشه ام را

آخر از یاد بُرده ام،نامی که مرا بود، آن روز

آن سحرگاهِ پُر رَمز و راز

آن لحظه که شُد، گریه هم آغوش ِ خنده ی مرموز

و من، نهادم پای ، بَر ارثه ی پیکار

پیکاری، آمیختهِ با عشق

عشقی: پُر رَمز و راز

عشقی: بی فرجام

ای آشنای ِ دیرین

بگو تا بدانم! رَسم ِ بودن را

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | 3:10 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

فصلها گُذشت  

ای عشق!

حكايتِ من و تو‏‏، حكايتِ خواهشها نيست

هرچه هست، شَك و تَرديد است و سئوال

ورنَه اين بازي، حكايتِ دلِ ما نيست

در ميانِ اين  همه هياهويِ نابهنجار

هيچ تصويری از جنسِ مُطلق، پيدا نيست

لحظه‏ها: پيوسته در تغييرند و آميخته با ترديد

چه بايد كرد؟ فعلِ بودن را، چاره تنها، بودن نيست

فصلها گُذشت و رنگِ انديشه صابت نماند

تصويرِ فردا را كِی توان ديد از سرِ يغين؟

چنان كه امروز رنگِ ديروز و روزهايِ بُگذشته و فردا نيست

سر به سنگ كوفتن و خونِ دل خوردن، حماقت است و دگر هيچ

وَرنه معنی زندگي، جُز اُميد و عشق و ترديدها نيست

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 | 11:16 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

دل تنگِ فرياد  

 كجايی  ای ناپيدا‏؟   

 می ترسم آخر نيابم تو را

 و در اين باديه‏يِ بي‏رنگ،رنگِ ترس گيرد افسانه‏ام.

 و در شبی بي‏صدا، سكوتِ انتظار گيرد،در بَرم

 بسانِ رفتنِ روز در دلِ شبِ تاريک

 و فريادی از تكرار گيرد در آغوش، انديشه‏ام را

 بی آنكه يادی از مرغکِ شب، در تابشِ خورشيد توان كرد

 پنداشتم ای هم صدا‏‏

 آنگاه كه قصه‏يِ اِسارت‏ام را،

 كنم فرياد،‏به زبانِ حال

 مي‏دانی دردِ بي‏تفصيرِ مرا

 و در زُلالِ چشمان‏ات، خواهم توان ديد

 پيوندِ صُلح بودني‏ها را

 بسانِ فريادي،‏در خاموشيِ برف

 ناگه حسّی آمد، بُرد مرا تا اِنتهايِ باور

 تا پَردگاهِ انديشه

 تا آنجا كه باورم را واژه‏يِ آزادی

 با سايه‏هايِ ياًس داد پيوند

 و من دل تنگِ تنهائی و سكوت

 دل تنگِ فرياد،  

‏ در مِدارِ دو خطِ مِوازی

 مي‏روم،‏با پاهايی بسته به زنجير

 زنجيری كه آشناست با رَنگ ترسِ من

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 | 3:21 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |