تبليغاتX
شهر غریب

آواي هجرت






باور كُن ای عشق!  

در دو سويِ ترحُم،مانده‏ام

هر  یک شيفته و عاشق

هر  یک دل پذيرا برايِ بودن

چه كنم با آوايِ دل‏ ؟

باختن رونقِ اين معركه شد

به سويِ هر یک نهادن گام، نيست آسان

از خود گذشتن،كار اين بازار نيست

می روم خاموش،اندر اين جاده‏ی پُر پيچ و خم

آخر-اش هيچ پيدا نيست كه نيست

حقيقت هر سويِ دارد فرياد

راهی به جُز گُريز از اين مُعمّا نيست

باور كُن ای عشق!

با تو بودن درمانِ اين درد است و فُرستِ فردا نيسث

گر كنی لطفي بر منِ مسكين؟

ای عشق!

نَهم سر بر آستان-ات تا ابد

دردِ من، دردِ اِمروز و فردا نيست

می گُريزم از خويش، تا رسيدن بر آستان-ات

رِهايی به‏جز يك سودا نيست

- 27 سپتامبر 2009 - 05 مهر 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه پنجم مهر 1388 | 11:47 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

وجودِ ترک دار  

از چشمانی غم بار،

مي‏ريزد سرشکِ وفا

بر قامتِ رَعنايِ او

نشسته نسيمِ پرده‏دارانِ صبر

سالياني-ست مي‏كشد بر دوش،صبرِ ايوب

او حقيقتِ متلقِ زندگي-ست

او راويِ گذشت و آزاده‏گي-ست

چگونه دل بر كنم از او؟

او نمايِ كاملِ انسان

و من دور‏نمايِ يک وجودِ ترک دار

مي‏سوزم در آتشِ بي‏دادگريِ هوس‏ها

عهد و پيمانِ من، چون ديواری فرسوده

كه مي‏ريزد آرام،آرام بر بسترِ نابودی

از تو شرم‏گين‏ام‏‏، ای واژه‏ی فهم!

و مي‏گريزم ناخواسته به ناکجاهایِ ناپيدا

دگر توانِ ديدنِ چشمانِ نم‏ناک نيست مرا

اينک كه باور دارم به تماميِ وجود،تو‏ را

شرم‏گين‏ام از بازگشتِ مهرِ تو در سينه‏ام

كتيبه اي ماندگار ازصابر | سه شنبه سوم شهریور 1388 | 7:6 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

کاخ آرزوها  

صدايی در مدارِ انديشه‏ام دارد فرياد 

ندايِ او نهَ به كس مي‏ماند، نَه به روُيا

او چسمِ مُطلق است؟ يا ساخته‏ی آرزوها؟

هر‏چه هست...

با من در تكاپويِ بودن است.

گه‏گاهی مي‏نشاندم بر گردونه‏ی خشم،

گه‏گاهی بر مركبِ روُياها 

او دوست است؟ يا دشمنِ ديرينه؟

نمي‏دانم صفت‏اش را چه به‏خوانم؟

زبان‏اش به تلخيِ حقيقتِ وجود،

نگاه‏اش به مانندِ موسمِ صبح‏گاه‏هان

از آن روز كه درکنار بَهر،

كاخِ آرزوهايم را با من مي‏ساخت

تا اين هنگام كه پا نهادم در آن كاخ

سفيرِ خواسته‏هايم باقي-ست

28 ژوئن 2009 - 07 تیر 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه ششم تیر 1388 | 4:24 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

دوباره آغاز  

از صبح‏دمانِ عطر‏انگيز

واژه‏گان بر مي‏خيزند

تا غروب‏هايِ روياها

جدل در بسترِ حنجره‏ها را

مي‏كشانند بر دوش

زاويه‏هايِ اِدراک همه بسته و خموش

چقدر دل‏انگيز است!

نگاه بر ستونِ پُر معنايِ واژه‏گان

صداي‏ام را مي‏فشارم درگلو

نگاه‏ام را مي‏پوشانم بر الفاظ

گه‏گاهی مي‏پوشاند فضایِ انديشه‏ام را غُبار

غُباری از پَسِ حركتِ نابهنگام

دوباره تولد

دوباره آغاز

شنبه 13 ژوئن 2009 - 23 خرداد 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه بیست و سوم خرداد 1388 | 11:3 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

پنجره‏هايِ بسته  

آمدی آن روز

گرفته بود غُبار

پنجره‏هايِ بسته را

دست‏هايِ تو شد،معجزه

رويِ قُفلِ پنجره‏ها

نسيمی از عشق اِحاطه كرده بود

فضايِ خانه را

خُدا را هم حسادتی بود،آن روزها

از گَرمايِ عشقِ بي‏ريايِ تو

آدم‏ها قلبِ تو را حِس نكرده،

مِلامت‏ها كردند...

آوايِ نفس‏هايِ تو را.

 روزِ رفتن

روزِ ودايِ ناپيدا

چكاوك‏ها بَر بامِ خانه،

ترانه‏ی غم مي‏سُرودند

يادم هست!

آسمان اَبری بود،آن روز

دلم گِريه مي‏خواست

گِرفته بود،‏مثلِ روزهايِ پائيزی

رفتي!

ماندم تنها

مثلِ هَر زمان

باز هم پنجره‏ها را بستم!

تا دگر بار شايد؟

دست‏هايِ تو،شود معجزه‏ای

رويِ قُفلِ پنجره‏ها

 

 پنج شنبه 16 آوريل 2009 - 27 فروردین 1388

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 | 7:35 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

صدايِ ريزشِ باران  

اي‏‏ زمان!

ای بي‏وفايِ مانده‏گار

بشكن اين سكوتِ بي‏پايان را

از ياد برده‏ام

سالياني‏ست،

نوازشِ آفتابِ بهاری را

بنگر!

خورشيد هم گرفته رنگِ غرور

صدايِ ريزشِ باران،

دگر ندارد آن رويايِ روزگارانِ بي‏پنجره را

نغمه‏ها همه دارند

جامه‏ی غم به تن

گه‏گاهی مي‏وزد نسيمی از اُميد

از آن‏سويِ ديارِ

حال چه كنم با پنچره‏ها؟

همه يك دست و بي‏صدا

مي‏نويسم هر روز

با مُركبِ بي‏رنگ

جمله‏ای بي‏مفهوم،

رويِ غُبارِ پنجره‏ها

 شنبه 21 مارس 2009 - 01 فروردین 1388

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه یکم فروردین 1388 | 5:8 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

بيا‏!!!  

امروز كه هستم

بشنو نوايِ دل‏ام  را

چرا كه مي‏سُرايد زيبا

هرآنچه را كه مي‏كند حِس

از ماندن در كنارِ تو

بشكن

سكوتِ كُهنه‏يِ دلم را

با واژه‏ای زيبا

در صبح‏گاهی دل‏انگيز

تا بشكُفت

مثلِ گلی در بهار...

در آغوشِ عشقِ بي‏ريايِ تو

خانه‏ام را گرفته غُباری دل‏گير،

دل‏گيرتر از صدايِ مرگ

بيا‏!!!

عطرِ تنِ خويش را

دگر بار

بي‏افشان بر تنِ

اين غُبارِِ دل‏گير

 شنبه 07 مارس 2009 - 17 اسفند 1387

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه هفدهم اسفند 1387 | 2:37 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

عصرِ بيدار  

كودكی دارد چهره‏ا‏ی

بسان كُهن‏سالان

مي‏برد بر دوش

باری

سنگين‏تر از زمان

زيرِ آفتابِ آرزوها،

می انديشد سويِ فرداهايِ دور

چيست؟

در مدارِِ زهنِ اين كودك

برِ انديشه...

گشته چهره‏اش عنصرِ ناب

عصرِ رسيدن،عصرِ بيدار

عصرِ پرواز به بُلنديهايِ هم‏تراز

رويِ زمان شرمگين از نگاه‏اش

مي‏برد بر دوش باری سنگين‏تر زمان

 28 فوريه 2009 - 10 اسفند 1387

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه دهم اسفند 1387 | 11:26 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

(ترانه‏)  

تويِ اين شهرِ غريب

غريب‏ترين نفس من‏ام

مي‏يونِ اين همه آدم

عاشقِ بي‏بال و پَرم

رفتی اون دور‏دورا

تنهام گُذاشتي،‏با يهِ دُنيا خاطره‏ها

شب‏ها نمي‏آيد به چشم

يه خواب مثلِ گُذشته‏ها

روز‏ها هميشه ابريه

كوچه‏ی غم‏ها شده بي‏انتها

تويِ اين شهرِ غريب

پَرنده‏ی اسير من‏ام

دُنيا شده قفس بَرام

هيچ رنگی نمي‏بينم

تويِ قصرِ آرزو‏هام

تويِ شهرِ غريب

شايد يه روز پرواز كُنم

بَرم اون دور‏دور

خاطره‏ها را به دستِ باد رِها كُنم

شنبه 27 دسامبر 2008 - 07 دی 1387

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و نهم آذر 1387 | 10:39 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

خنجری بر دست  

آه!

از اين همه سيلابِ هوس

آه!

از اين همه سر‏خورده‏گيهايِ جنون آميز

رفته از ياد،مفهوم بودن

خنجری بر دست

مي‏كوبم بر تصويری

كه شكلِ من است

آخر گناه‏اش،خنده‏ی سردِ پاييزي‏-ست

مي‏زند بر جان‏ام نيش

سكوتِ خنده‏ی او

حقيقت را مي‏دهد پرواز

بر بامِ انديشه‏ام

آخر ساليانيست

انديشه‏ام

از آواي‏اش فراي-ست

 

 24 نوامبر 2008 - 04 آذر 1387

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه چهارم آذر 1387 | 6:41 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

آن روزها  

آمدی ناخواسته

من خفته بودم

در بسترِ رُياهايِ سبز

نهادی پا

در مجلسِ خاطره‏هايِ هميشه پاييزي‏ام

رنگِ آبيِ چشمان‏ات

بُرد از ياد

رنگِ زدِ تنهايي‏ام را

آن روزها

رويِ هر شاخه‏ی گُل

اُفتاده بود

رنگی از نسيمِ باور

شكوفه‏هايِ اُميد

در آرامشِ صبح‏گاهان

هم‏آغوشِ نسيم

ترانه‏ی عشق را

زمزمه داشتند

بي‏خبر از سيلِ حادثه‏ها

آمدی خندان

اما با ديده‏گانِ بسته

نقشِ عشق هنوز داشت

رنگِ  مه‏آلودِ سحرگاهان

رنگِ خدا بسته بود نقش

رويِ هر واژه‏ی نگاه

ناگهَ رفتی بي‏خبر

گذشتی

از هر نقش كه بسته بود

رويِ تنِ زردِ خاطره‏ها

بعد از آن روزها

كوچه‏ی ما

دگر

صدايِ آشنايی نشنيد

رويِ كاجِ پيرِ كوچه‏

چكاوكی سكوتِ شب را نشكست

بعد از رفتن تو

من هم رفتم

با كوله‏بار خاطره‏ها

چهارشنبه 29 اکتبر 2008 - 08 چهارشنبه آبان 1387

 

 

 

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه هشتم آبان 1387 | 9:51 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

خاک خاطره‏ها  

چه صداقتی بچه‏گانه داشت؟

واژه‏يِ عشق، بر لب‏هايِ نمناک‏اش

خنده‏هايِ گرم‏اش،

ندايِ خواستنِ دل بود و  فرياد از وفا

زيرِ رنجِ لحظه‏ها، خميده بود قامت اُميد مرا

او آمد

و بُرد مرا

به شهرِِ گُل‏افشانِ واژه‏ها

همه حُرمت را از براي‏ام، واژه‏يِ يگانه ساخت

او چه‏ها كرد از برايِ منِ مغرور...

و من بر رُخسار‏-اش كشيدم...

خطی به يادگار،

از بد‏گماني‏هايِ ذهنِ فرسوده‏ام

حال كه نيست امكانِ ديدار -اش

اشک حسرت گشته باران،

بر مزارِ خاطره‏ها

 

 

شنبه 18 اکتبر 2008 - 27 مهر 1387

 

 

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 | 5:0 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

زندان ِ شَرم  

قاطي‏ام،در درون افكارِ نه‏چندان استوار

خزانی دگر رسيد از رَه

و من در بهارِ روياهاي‏ام غرق

حاصلِ اين‏همه هنجار

مانده برجای بسی انجام

رنگِ آفتاب،رنگِ غمِ مسافر

عابران هر يک دو خطِ موازيِ خيابان را مي‏نگرند

سكوتی مُبهم  پوشانده رنگِ تبسّم را

پشتِ هر نگاه، نهُفته فرياد ازعشق

چقدردل‏گيرم از‏اين نقابِ كهنه

و‏ از‏اين‏‏ِ زندان ِ شَرم ...

كاش بودم درختی، درخزان

تا‏ عريان به انتظارِ بهار

فاصله‏ی يک فصل را

مي‏زيستم با اصلِ بودن...  

 

 

 جمعه 29 اوت 2008 - 08 شهریور 1387

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه هشتم شهریور 1387 | 1:38 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

تنهاييِ مه آلود  

بازامشب آورده‏اند هجوم

واژه‏گانی مه آلود

پراكنده هرسوي، واژه‏ای از ترس

شب است و خلوتی

و باده‏ای از تكرار

آن‏هم نمي‏آرد مستی

جُز سنگينيِ افگار...

خوشتراز‏اين نيافتم درونِ اين جام

گر‏چه خوشم با سكوتِ مُبهم‏اش

ليک:

مي‏آزارد-ام، اين سكوتِ بي‏پايان.

هراز گاهی از سرِ شوق

آهنگی پيچيده در دِرونِ واژه‏گانِ مُبهم

كه مي‏آيد بُرون از اعماقِ سينه‏ای مرموز

مي‏شود هم دَمِ اين تنهاييِ مه آلود

چه بگويم

چه نگويم

رنگِ تفصيرمانده بي‏گانه با مفهوم

مي‏روم تا هست حركتی

مي‏خوانم تا هست حسّی

مي‏نويسم تا هست مُركبی

مي‏بويم تا هست گُلی در بوستان

مي‏انديشم تا هست "انديشه" مرا...

 چهارشنبه 27 اوت 2008 - 06 شهریور 1387

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه ششم شهریور 1387 | 1:43 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

ترانه  

اگه يه روز بيای دوباره

مي‏بينی فضای خونه، هنوزعطرِ تنِ تو داره

خيلی سال‏هاست كه منتظر نشستم

هنوز به كسی اون‏جوری دل نبستم

آخه اين دل كه سيلاب نميشه

تويِ هر دلِ بي‏نشون مهمون نميشه

اما چشمونم خيلی وقته سيلابيه

تويِ باغِ خاطره‏ها، آفتابيه

دارم اينجا، تنها مي‏خونم

تا كه كسی ندونه، ازعهد و پيمونم

شبی با چشمِ اشكبار، گفتم خدا‏‏نگهدار

خورشيد كه رُخ بر‏افروخت، يه دل موند و يه ديوار

 

سروده شده در تاريخ: ۰۴/۱۰/۲۰۰۵

ايسلند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمي‏دونم؟ اون روز احساس عجيبی داشتم

اين كلمات را با خودم زمزمه مي‏كردم

حالا بعد از چندين وقت چشم‏ام به اين مطلب افتاد. به نظرِ خودم جالب آمد

نظر شما عزيزانی كه به اين وبلاگ سر مي‏زنيد،نمي‏دونم...

 به هر‏حال از اشكالاتی كه وجود دارند. صميمانه پوزش مي‏خواهم.

صابر

 2008 - 03 شهریور 1387

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | یکشنبه سوم شهریور 1387 | 1:23 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

عبورِ نگاه  

در اين فصل از زمان

در اين ورته از انديشه

مانده پشت ديوارِ تكرار

رويايِ شب‏هايِ برفی

حضوری گرم داشت آن زمان،فاصله‏ها

نانِ بيات رنگين‏ترين، رنگِ سفره بود.

چراغی كم نور، مي‏گشود دربِ بوستانِ شاه‏نامه را

رنگِ احساس، مي‏گرفت، رنگِ پندارِ نيک

کردارِ نيک هم ترازِ طلوع آفتاب

بر مي‏خواست، برِ گفتارِ نيک

در اندرونِ سينه‏هايِ روشن از نورِ اصالت،

همه اشيا شکلِ تفکر بود. 

نسيم در"عبورِ نگاه" رنگِ عشق داشت.

شايد يك خواب بود؟

يا ‏كه گذری بر يك رويا...

در پيچ و خمِ جاده‏ها، تنها حركت، شده مفهوم  

ِشايد بشود روزی از اين خوابِ فراموشی بر‏خواست...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شنبه 23 اوت 2008 - 02 شهریور 1387

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه یکم شهریور 1387 | 12:58 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

شميمِ عطرِ  

ای خاک

ای مظهرِ اصالتِ وجود

چگونه ني‏انديشم به تو؟

آن زمان كه رهاي‏ات كردم

با تماميِ زخم‏هايِ نشسته بر تن‏ات

هنوز "با‏با نان داد"

تمرينِ: مشق‏هايم بود

شب‏ها بر بامِ "خانه" به دنبال ستاره‏ام

آسمام را نظاره مي‏كردم

چرا‏ كه به ‏من آموخته بودند

ستاره‏ی اقبال‏ات در آسمان‏ها-ست

حال نا‏ اُميد از آسمان‏ها

نگاه‏ام را دوخته‏ام بر زمين

و بر پيكرِ زخميِ لحظه‏هاي‏ام

شميمِ عطرِ تو را مي‏جويم

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه یازدهم مرداد 1387 | 4:7 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

يارِ هم آوايِ من  

روزگارانی گذشت

در ابهام و تصورها    

زبان گويايِ هر واژه بود    

لیک: در مسيرِ هر ترديد

خنده‏ای مستانه داشت

هر نسيمی كه مي‏وزيد صبح‏گاهان

بسی افسون بر رُخِ لاله

جلوه از گذرِ لحظه‏ها داشت

سحر مي‏دميد بر بستر تفكرِ سبز

تا نقشی دگر بر دايره‏ی هستی آرد بي‏صدا

بهاران خالقِ فصل‏هايِ دور

درختان هم‏آغوشِ جوي‏بار

آه‏‏ "چه حضوری بر رُخ آن نرگسِ  رعنا" نهفته بود...

آشيان بر بام‏ها حكايت از آزاديِ هر نفس داشت

عشق سقفِ هر كاشانه بود

نغمه بود، سرور بود، پاي‏كوبی آئينِ گُلِ سرخ

حكايت از فلسفه‏ی هستی داشت

اينک:‏پرستوها نقشِ آشيان از ياد برده‏اند

جوي‏بار خشكيده از حضورِ گام‏هايِ  نا‏آشنا

تفسيرِ آئين گُلِ سرخ، ناله‏ و فغان

آهای ! ای يارِ هم آوايِ من

بيا تا اين دم غنيمت شمريم

باغ و بوستان را محفلِ آن مرغان آزرده كنيم

خود بنوشيم باده‏ی رنج

لیک: فكر آن كه مي‏آيد بي‏خبر از منزل دور

بسی شوق از خنده‏ی آن دُردانه كنيم

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه بیستم تیر 1387 | 3:52 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

نقاب  

خواستم نگاه‏ام را"مسدود"كنم بر هر نگاه

از مرزِ باورها بگذرم؛‏ تا انتهايِ اضطراب

تا سكوت و فراموشيِ هر آنچه كه دارد فرياد

رفتم:‏تا آنجا كه مي‏شد"نقاب"را از چهره بر داشت

و فرياد نمود"من"همان‏ام كه نيستم هيچ

ناگهَ وزيد نسيمی همرا با ترديد

رشته‏ی تصور‏-ام را"احاطه"كرد در جسمی بي‏رنگ

و ماندم"پنهان"باز هم پشت نقاب

بهارانی گذشت اينچنين بي‏مفهوم از اِحساس

گشودم صد رازِ پنهان از "سير‏ِ" سرنوشت.

ولی رازِ بودن همچنان سر‏بسته بماند؟

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | 1:43 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

پنچره متروك  

نگاهی دل بسته به"تصويری"مرموز

نقشی مانده در آن سويِ"پنچره"متروك

مي‏گذرند لحظه‏ها از كنارِ رنگِ خوابِ"تصوير"سرخوش و رقص‏كنان

بيخبر از دلِ پُر آوايِ تصوير

حركتی نيست در ورای پندار-اش

سالياني‏-ست مانده در چهار ضلع ذهن خويش متروك

"كاش"مي‏آمد كودكی بازی هوش

با مداد هفت رنگ، مي‏كشيد نقش‏ يك"گل"رويِ قصرِ سردِ آرزو

كاش مي‏شد از حصارِ باورها گُذشت

رنگِ هر"تصوير"را با رنگِ احساسی از"عشق"نظاره كرد

تبسم را هديه‏ی هر"نگاه" كرد،بي‏ترديد از گرفتنِ پاسخ

از هر مرزی گُذشت بی آنكه صدايی بيگانه باشد با احساسی

كاش مي‏شد طلوع خورشيد را همراه با آوايِ"پرنده‏گان"طرح نمود،

بر بسترِ خواسته‏هايِ ناپايدار

و بيداری"انديشه"را جشن گرفت؛در نگاه"تصويرِ"مرموز

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه پنجم تیر 1387 | 11:38 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

طرحِ عشق  

كجايی ای تنها دلِ خوشيِ تنهائيها؟

دير‏ زمانيست بيگانه طرحِ هر رويا از تبسّم‏ات

رفتی از نهادِ انديشه بُرون، بی خبر از سكوتِ غم‏ها

تو را جاويد می پنداشتم در ضميرِ احساس‏ام

موجی از انجام‏هايِ نابهنجار آمد

بُرد رنگِ اِحساسِ شعرم را،به اندرونِ ناخواسته‏ها

و من مانده‏ام و ديوارهايِ بُلندِ آرزوها

گذشتم: از نامُمكنهايِ پُر هراس

به دنبالِ آنچه كه بود نزديكتر از نفس

و اينك: بسی طرح‏ها مانده‏اند نا تمام

طرحِ فرياد

طرحِ عشق

طرحِ لذتهايِ گذرا

طرحِ شكستنِ فاصله‏ها

طرحِ نم‏نمِ باران زيرِ سقفِ انديشه‏ی مست؛....

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 5:53 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

انديشه ی مسموم  

ديرگاهي-ست، واژه‏گان بُرده‏اند از ياد، رنگ و بوی نسيم را

ديرگاهي-ست انديشه، مسموم به فراموشي-ست

واژه‏گان بر سطح‏‏ِ كاغذ، طرحی از بی پروايی دارند

حرج و مرج، حس‏ِ الفاظ را نموده بی رنگ

چشمها: خيره مانده‏اند بر سطح‏ِ كاغذ بی جان

از چه بايد نوشت؟

 همه چيز محكوم به فناست

در اطراف جُز جُنب و جوشی بی نظم،

چيزی دگر نيست، پيدا

سكوت: تنها واژه كه می دارم، باور

تازه‏گيها می دهد آزارم

"نه" بخاطر‏ِ ناتوانی از فرياد نيست

هنوز آنقدر توانی هست، در مدارِ باورم

تا بشكند طرحِ اين سكوتِ بی رنگ را

آزار از دردِ مشتركي-ست، كه من و تو را نموده بی گانه از هم

ای تصويرِ هميشه مظلوم

كاش می دانستی !

رنگِ مردُمكِ چشمان‏ات، رنگِ ريا نيست

رنگِ تكرارِِ كلامی ناباور-ست و دگر هيچ

دردِ مُشتركِ من و تو

اشكی -ست كه می ريزد بر زمين بی صدا

سكوتِ تو، ای آشنايِ دور!

رنگِ ظلمي-ست كه می كشم بر دوش

سكوتِ من، رنگِ خنده‏ی پنهانِ تو-ست

چگونه بر بامِ خانه‏ات می  شماری ستاره‏گان را ؟

اينگونه بی پروا‏ !

آن طرفِ شب، چشمانی از شرم تحقير،

دوخته‏اند نگاه در سياهيِ ترس

 كدامين حسِ بی رنگ؟من و تو را اينگون، می دارد باز از فرياد ؟

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه هجدهم خرداد 1387 | 1:51 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

لحظه‏ای ترديد  

نامعلوم

نامفهوم

همرا با شك و ترديد

نهاده ِ گام در جاده‏ای ناخواسته

نيست پيدا،مسيری همرا با يغين

جاده گره خورده در جاده‏ها

هر يك نهفته؛ لذتي در دلِ خويش، از گذشتن

لحظه‏ای ترديد، و گامی نهادن در يكی از چند

رفتن: تا اِنتهايِ لذت،

ناگاه: رسيدن به ديگری؟

به شك، ترديد

داخل شدن در دلِ ناشناخته‏هايِ مرموز

آنگاه احساسی از كمبود زنده شدن در ورايِ انديشه

وحركتی نُو، با شوقی آميخته با ترس

پيوسته حركت و رفتن

و هنوز حسرت مانده به جايِ، در اولين گام

ترديد: پيوسته در جوش و خروش

افكار غرق به فرداهايِ نامعلوم

اُميد گرفته سُكان به دست مي‏رود به ناكجا...

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه یازدهم خرداد 1387 | 2:4 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

سرودِ هستی  

سرزمينِ مردمانِ يخي، چه زيبا بود؟

مُحبت به رنگِ آبي‏‏ِ دريا بود

چشمه‏هايِ گرم‏اش، جلوه ز -رُخِ خدا داشت

طراوت بر صورتِ خاك‏اش، بی همتا بود

نسيم: رقص‏كنان، سرودِ  هستی مي‏خواند

گه؛شوخ مجاز،با زُلفِ سفيد چهره‏ها بود

خوش مَشربي:‏زينتِ چهره‏ی مردُمان‏اش

قامتِ نگار، سوار بر  مركبِ رُيا بود

عشق: به دنبالِ آشيانه مي‏گشت

به چشمِ بيمار-اش، بسی دلها،‏مبتلا بود

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | چهارشنبه هشتم خرداد 1387 | 3:52 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

سويِ منزلِ تكرار  

اِمشب مُرغِ خيال،گشوده پَر

رو- سويِ خانهِ دوست

غمي-ست در نهان، او را

تا بي‏نهايت،آميخته با لذت

نسيم رقص‏كُنان مي‏وزد، بر تنِ درختان

نيست هيچ واژه كه توان گُفت: در وصف‏اش

غير:نگاهی از سرِ حسرت

همه جا آميخته، طرحي، از وجودی،بی وزن

انديشه را نيست،‏توان ِ پاسُخي، از سرِ يغين

در ورايِ همهء واژه‏گان، مي‏درخشد، رنگِ ترديد

چه بي‏پَروا گُذشت امروز؟!

اِنگار بود تكراري؟ شباهت با تمامِ قرنها...

می خواند مُرغِ خيال، باتماميِ حسرتها

سحر آهسته مي‏رود سويِ منزلِ تكرار

تا بَركند،تيركِ خيمهء خيال

بار دگر مُرغِ خيال، مي‏بَرد رَه به ناكجا

روز اندك اندك، مي‏رسد از رَه،

تا طرحی دگر آرد، بي‏صدا

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه چهارم خرداد 1387 | 12:31 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

حلقه ی گرد باد  

ای آشنای ِ  دیرین

دیر زمانیست، آشفته، اندیشه از تکرار

گرفته غباری از تردیدها،آسمان ِ باورم را

و تو، تنها یغینی که می خواند مرا به خويش

چرا که در اِنتهای ِ هر واژه

می بینم نقشی از وجودی، پُر مُعما

آه ! ای رُیای ِ هویدا

از چه اينگونه ؟ دارد افسونگری، رُخ ِ زیبا ات !

بگو! تا بدانم، رسم ِ بودن را

اینک: تشنه ام، کام ام را گُوارا کُن

با جرعه ای از باده یِ وجود

آخر فردا را شاید بر حلقه ی گرد بادی

گردد نهان، جسم ِ بی تفصیرم

اینک:در آغوش گیر، نهاده ِ اندیشه ام را

آخر از یاد بُرده ام،نامی که مرا بود، آن روز

آن سحرگاهِ پُر رَمز و راز

آن لحظه که شُد، گریه هم آغوش ِ خنده ی مرموز

و من، نهادم پای ، بَر ارثه ی پیکار

پیکاری، آمیختهِ با عشق

عشقی: پُر رَمز و راز

عشقی: بی فرجام

ای آشنای ِ دیرین

بگو تا بدانم! رَسم ِ بودن را

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | 3:10 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

فصلها گُذشت  

ای عشق!

حكايتِ من و تو‏‏، حكايتِ خواهشها نيست

هرچه هست، شَك و تَرديد است و سئوال

ورنَه اين بازي، حكايتِ دلِ ما نيست

در ميانِ اين  همه هياهويِ نابهنجار

هيچ تصويری از جنسِ مُطلق، پيدا نيست

لحظه‏ها: پيوسته در تغييرند و آميخته با ترديد

چه بايد كرد؟ فعلِ بودن را، چاره تنها، بودن نيست

فصلها گُذشت و رنگِ انديشه صابت نماند

تصويرِ فردا را كِی توان ديد از سرِ يغين؟

چنان كه امروز رنگِ ديروز و روزهايِ بُگذشته و فردا نيست

سر به سنگ كوفتن و خونِ دل خوردن، حماقت است و دگر هيچ

وَرنه معنی زندگي، جُز اُميد و عشق و ترديدها نيست

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 | 11:16 قبل از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |

دل تنگِ فرياد  

  كجائي: ای ناپيدا‏؟   

  می ترسم آخر نيابم تو را

  و در اين باديه‏ء بي‏رنگ،رنگِ ترس گيرد افسانه‏ام.

  و در شبی بي‏صدا، سكوتِ انتظار گيرد،در بَرم

  بسانِ رفتنِ روز در دلِ شبِ تاريك

  و فريادی از تكرار گيرد در آغوش، انديشه‏ام را

  بی آنكه يادی از مُرغك شب، در تابشِ خورشيد توان كرد

  پنداشتم ای هم صدا‏‏

  آنگاه كه قصهء اِسارت‏ام را،

  كنم فرياد،‏به زبانِ حال

  مي‏دانی دردِ بي‏تفصيرِ مرا

  و در زُلالِ چشمان‏ات، خواهم توان ديد

  پيوندِ صُلح بودنيها را

  بسانِ فريادي،‏در خاموشيِ برف

  ناگه: حسّی آمد، بُرد مرا تا اِنتهايِ باور

  تا پَردگاهِ انديشه

  تا آنجا كه باورم را،واژهء آزادی

  با سايه‏هايِ ياًس داد پيوند

  و من دل تنگِ تنهائی و سكوت

  دل تنگِ فرياد،  

‏  در مِدارِ دو خطِ مِوازی

 مي‏روم،‏با پاهائی بسته به زنجير

 زنجيری كه آشناست با رَنگ ترسِ من

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 | 3:21 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |