تبليغاتX
شهر غریب - خاک خاطره‏ها

آواي هجرت






خاک خاطره‏ها  

چه صداقتی بچه‏گانه داشت؟

واژه‏يِ عشق، بر لب‏هايِ نمناک‏اش

خنده‏هايِ گرم‏اش،

ندايِ خواستنِ دل بود و  فرياد از وفا

زيرِ رنجِ لحظه‏ها، خميده بود قامت اُميد مرا

او آمد

و بُرد مرا

به شهرِِ گُل‏افشانِ واژه‏ها

همه حُرمت را از براي‏ام، واژه‏يِ يگانه ساخت

او چه‏ها كرد از برايِ منِ مغرور...

و من بر رُخسار‏-اش كشيدم...

خطی به يادگار،

از بد‏گماني‏هايِ ذهنِ فرسوده‏ام

حال كه نيست امكانِ ديدار -اش

اشک حسرت گشته باران،

بر مزارِ خاطره‏ها

 

 

شنبه 18 اکتبر 2008 - 27 مهر 1387

 

 

 

 

 

 

 

كتيبه اي ماندگار ازصابر | سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 | 5:0 بعد از ظهر | + | موضوع: فصلِ پرواز |